تبليغاتX
هيچي...
هيچي

سلام جیگر....

امشب نرفتم کوی. اخه قرار بود با سعید وحسین مهدی پور وحسین رجایی و شایان و تمام..... اها (عطا) یادم رفت. داشتم میگفتم خلاصه تمام دوره نه هیهای مدرسمون بریم شب احیا ولی نرفتم. دلیلی برای نرفتن نداشتم. ولی مطمئنم 2 شب دیگه رو حتما میرم یعنی شب 21 و23. . به این جور مسائل اعتقاد دارم .نمیدونم از دهه ی محرم بگم یا شبای احیا از همشون خوشم میاد. من که اینتوریم یعنی حداقل احساس بدی نسبت به این چیزا ندارم.. خوب در ضمن ادمهایی رو هم میشناختم که شب تا شب کارشون ماهواره است وکانال های خلاف اخلاق از ایتالیایاش گرفته که برای تبلیغ تا ویو سکسو ونمیدونم لاو سکسو اسپایسو این چرت وپرتا.....احتمالا میگید خود پدر سوختت رفتی اینارو نگاه کردی اگر به خوام یه اعتراف دیگه کنم خوب ندید بدید نیستم ولی من راستگوام کارم این نیست.الحمدلله کمی به راه راست هدایت شدم.ادم جایز الخطاست و من هم معصوم نیستم. داشتم میگفتم صبح ها هم که پامیشن کارشون به قول خودشون مخ زدن و ببخشید با عرض پوزش( قول خودشون زدن زمین طرف است)در هرصورت به من چه من یاد بگیرم خودمو درست کنم...........

یادمه فروردین ماه سال 79 که یک اردوی کار یک ماه به اروند کنار رفته بودم. خودم خونگرمیه این جونوبی های ناز رو به چشم دیدم.به خدا چقدر اینا مردم خوبی بودن . زیاد کار میکردند مهمنداری میکردند. خلا صه از تمام ایرانیها خصلت خوبشون رو ورداشته بودن شده بود جونیبه خونگرم .پارک بسیجیان رو ما اونجا درست کردیم . درست بعد از یک نگهبانی که پاسگاه اروند کنار اول رودی شهر درست کرده بود.سمت چپ جاده اگه ازسمت ابادان میومدید دیده میشد کمی انورتر هم جهاد سازندگی اروندکنار بود. نشون به اون نشون که یک مجسمه یکوزه مانند بزرگ هم اونجا وسط پارک بود پارک نقلی بود .........اها معلوم نیست چند تا نامزد یا دوست پسر دوست دختر عهد وپیمونشون رو زیر درختهای اون پارک کنار نیمکته ها بستن. احتمالا هیچکدوم .چون ما که پارک رو میساختیم یک پایگاه بسیج نقلی هم برای پارک زدیم. (لعنت به ماها) البته خوب انصاف کنید اگر پایگاه بسیج هم نبود اون دکه ی پاسبانی مال نیروی انتظامی که بود...

بگذریم خوش باشید یک جک بگم 

 به ترکه میگن به پنج تا دختر که روی یه میله نشستن چی میگن؟

میگه : یه سیخ جیگر

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 23  توسط   | 

بابام

من بابا مو خیلی دوست دارم . چون مرده بزرگیه بعد از 20 روز قهر بودن با هاش اشتی کردم.اونم هیچی نگفت .شاید تقصیر من نبود . من مطمئنم بابا این نوشت رو  نمیبینه چون اصلا نمیدونه که من وبلاگ دارم.ولی باز میگم اون مرده بزرگیه نه به خاطر اینکه به روش نیاورد که من خیلی خود خواهم . وقتی که من فکر میکردم اون اصلا به فکر من نیست ولی اون بدون دفاع از خودش با عمل به من ثابت کرد که اینطور نیست..باداشتن همچین پدری چرا من اینجوری شدم(پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد.........)بابام مثل نوح نیست ولی من مطئنم حداقل قلبی پاک به اندازه ی یک برکه ی کوچیک داره. بابا.... من اشتباه میکردم. امیدوارم هر جا هستی موفق باشی ...داره اشک از گونه ام میریزه..... خیلی سخته که بفهمی یک نفر اون جوری که تو پیش داوری کردی نیست...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 22  توسط   | 

ویلکیج شمالی

روزها از پس یکدیگر میگذرند. ومن همون بابکم. بدون کوچکترین تغییری ......

البته تغییراتی درون چهرم ظاهر شده چند عدد موی سفید بین موهای سرم پیدا شده. برای جوانی در سن وسال من کمی زوده.الحمدلله مشکل زود پیری ارثی هم در خانواده یما وجود نداره. چی بگم.... بگذریم امروز نرفتم دانشگاه چونکه کلاس نداشتم. شرکت رفتن رو هم پیچوندم .... یعنی زنگ زدم گفتم نمیام. خوبی شرکت اینکه چون کار تجارتی میکنه ومن هم سهامدارشم .زیاد کاری ندارم. مثل ((ددی)) توی طنز نقطه چین  واسطه گری میکنیم.اوه باید میگفتم تجارت یا بیزینس ولی از همون اولی بیشتر خوشم میاد.مفهوم رو میرسونه..........

بگذرم.... توی اون یکی وبلاگم که تازه بروزش کردم اطلاعات خوبی راجع به محل تولدم یعنی اردبیل قشنگ گذاشتم. اگر دوست داشتی برو ببین.پست دومش راجع به مکانهای دیدنی وتاریخی شهر نمین است. شهرستان نمین یکی از شهرستانهای استان اردبیل است. که به فاصله ی30 کیلومتری خاوری همون شرق اردبیل واقع شده. از لحاظ ایین های مردم اون دیار قبل از ورود سادات زیدیه و سید جماالدین روحی تبریزی وبه طور کلی اسلام ناب محمدی دینهایزرتشتی،خرم دینی،مهر پرستی و کلیمی رواج داشته است . راستی یادم رفت بگم پدربزرگ من متولد روستای بویاغچی از توابع دهستان ویلکیج شمالی واقع در بخش مرکزی نمین است. وخوب من بعد از چندین سال زندگی در تهران و شهر اردبیل هنوز به روستا زاده بودن خانواده ی جدم افتخار میکنم. هنوز هم وقتی که به انجا سفر میکنم یاد خاطرات گذشته میفتم. به واقع خیلی زیباست زمین های طلایی رنگ منقوش به ساقه های گندم. سبز به رنگ سبزه های بهشتی.گاهی کنار نهری چند عدد درخت تنومند دیده میشود که منظره ی خیلی زیبایی دارد.سروهای کنار جاده ی قسمتی از مسیر تو را به یاد عکسهایی که در کتاب ها دیده ای میاندازد. شاید ارزو میکردی انجا باشی. ولی من به ارزویم رسیده ام. اینجا خیلی زیباست. ارزومیکنم وقتی که مردم مرا اینجا به خاک بسپرند. راستی یادم رفت عده ای از دوستان از جمله مداد عزیز مرا متهم به پان ترکیسم بودن کردند .در حقیقت اینجانب از پان ترکیسم که نوعی ناسیو نالیسم منفی افراطی همراه با اموزهای زیادی از دول ببیگانه است بیزارم.من ایرانیم وبه ان افتخار میکنم.من به سهراب افتهار میکنم به مردان غیرتمند این دیار افتخار میکنم به میرزا کوچک خان که هر وقت گذرم به شهر رشت میفتد به یاد او عرض ادب میکنم.به وزیران لایقی همچون امیر کبیر قائم مقام به تمام دلارو مردان دیار به تمام دانشمندان حتی به انسانهای عادی این سرزمین افتخار میکنم. بابا اینقدر به من نگو پان من هم دل دارم به خدا امشب اشک مرا در اوردید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 0  توسط   | 

نوشته ی من معجزه میکنه. اول سلام به تو .اره خودت .همونی که این وبلاگ در پیت رو انتخاب کردی .دنبال ارامشی! منم مثل تو .البته بغیر از وجه اشتراکمون من دنبال نظرات بیشتر هم هستم. به نظرت خنده داره؟ ولی اگه وبلاگ نویس باشی میفهمی چی میگم. گاهی یک اهنگ ملایم ,یک فیلم خارجی, شاید یک نگاه یا دو رکعت نماز باعث ارامش بشه. من همه رو امتحان کردم ولی به ارامش نرسیدم!!!!!!!!!

بستگی به ادمش داره. راننده کامیون فکر میکنه که با یک جاده تخت به ارامش نزدیکتره دختر بازفکر میکنه که با یک دختر به ارامش رسیده یا شاید نزدیکه. ارامش همون هدفمونه.......... هدف تمام انسانها نیز همون جایگاه اصلیشونه. همون که ازش پایین اومدن. همه ی ما از مدفوع بدمون میاد. تمام راننده کامیونها نیز از سربالایی گردنه بدشون میاد چرا؟

چون که اذیتشون میکنه. باید لنت بخرن . مدفوعم بد بو وکثیف وخیلی مشمئز کننده است .... موافقی . ولی چرا همش منم منم میکنیم مگه من کیم تو این چرخ گردون..چرا همیشه از یک زاویه نگاه میکنیم. یادت باشه اگر یک مکعب رو از کنار ببینی تو فقط یک مربع میبینی ولی اون همیشه یک مکعب است. مهم نیست که من چی فکر میکم مهم اون چیزیه که هست واتفاق میفته..........میرم سراغ مدفوع فرض کنید که هیچ موجود زنده ای مدفوع تولید نمیکرد... یعنی هر چیزی که استفاده میکرد جذب بدنش میشد وتبدیل به انرژی میشد .تمام ماده ی مصرفی به انرژی تبدیل میشد. اصل بقای انرزی نقض نمیشد. ولی در اون صورت رشد مواد مصرفی موجوادت زنده ودر صدرشون انسان باید که بالا میرفت یعنی گاو به جای اینکه 1 ساله گوشت بده به خاطر این موضوع وکمبود ماده ی اولیه باید مثلا 6ماه گوشت میداد... چون زمین ما ومراتع ما گنجایش خاصی دارن من این فرض رو در نظر میگیرم.......البته این دلیل به ذهن نااقص من رسید قطعا شما هم دلایل بیشتری پیدا میکنید................................. ولی شب بخیر.............................اینهمه چرت وپرت در 40 دقیقه شاهکاره..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 0  توسط  

تف به این زنگی . نمیدونم برای چی مینویسم. ولی میدونم برای کی مینویسم . تف به این زندگی .باز هم تف یه تف خلط دار به این زندگی پر از پول و مادیات. باز هم تف به این زندگی. من خودم پولدارم. ولی باز تف .............. من طبیعت را دوست دارم . من دلم برای چمنزا رهای دهات بابام اینا تنگ شده. به خدا تنگ شده .کی میفهمه ....تف به این همه کثافت نکبتبار......................................................................من دلم میخواد دختری داشته باشم وتوی روستا بزرگ شدنشو ببینم ........ولی خیالی بیش نیست. مهندس برق ودهات کی میدونه شاید توی دهاتمون یه نیروگاه زدیمو من شدم مسئولش باز هم تف به این زندگی تف .....دهنم خشکید از این همه تف کردن...................یا حسین اگر توی محرم پارسال هواسم بیشتر از اینکه پیش تو باشه پیش دختر های همسایهمون بود ولی الن میفهمم که دهان خشکیده چه قدر بده.........میخوام اینقدر تف کنم تا بمیرم.................................

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 22  توسط  

داستانیکه می خوانید 20 ساله دیگر اتفاق خواهد افتاد.بیش از 60 درصد پذیرفتگان دانشگاهها زن هستند!!!حتما عکس رتبه های برتر کنکور امسال را دیده اید نفرات اول تمام رشته ها بغیر از رشته ی علوم انسانی زن هستند.

وجه اول. وقتی زنان به حقوق خود برسند. 3شنبه 20 مهر 1403 ه.ج ساعت 6:30 دقیقه ی صبح.زنگ ساعت حدود نیم دقیقه ای است که گوش منون برده. ولی اصلا حال تکون دادن این هیکل گنده را ندارم. انگار دستم لمس  شده تو این نیم دقیقه حالا شد 45 ثانیه این صاحب مرده رو پیدا نمیکنم.اها افتاده پشت اباژور.اوهو اینم از گند امروزم هنوز روز شروع نشده یه گند گنده زدم. اباژوری که نامزدم اولدوز به من داده بود افتاد شکست. از حرصم ساعت رومیزی را ورداشتم وکوبیدم به دیوار.ولی حیف نشکست.الان بر خلاف 20 سال پیش چین ابر قدرت جهان شده این چشم بادو میها همین چند روز پیش پرونده ی هسته ای مارو به شورای امنیت سازمان ملل که جدیدا ساختمونشو به شانگهای انتقال داده بردند.ومارو تا ابد از داشتن فناوری هسته ای محروم کردند.ما از بیست سال پیش در حاله مذاکره ایم گاهی با کشور های اروپایی 15 سال پیش مستقیما با امریکا مذاکره کردیم. بعد با تمام  جامعه ی جهانی ولی نشد که این اجازه رو بگیریم .از اون موقع تا به حال حدود 13 کشور دارای بمب هسته ای شده اند .کشورهای تحت لوای ابر قدرتها مثل کره جنوبی و ژاپن وچند تا کشور عربی................. مصر هم با تک ماده وکمی پارتی بازی (منظورم پسرالبرادعیه)صاحب فناوری صلح امیز شد ولی اجازه ی بمب داشتن بهش ندادن.. حاالا که امریکا در اثر طوفانهای متعدد ی که شروعش از 20 سال پیش بود یعنی کاترینا واین اخریا سوزانا و ملینا ورزینا وربکا و چند تای دیگه کاملا ضعیف شده وبیشتر صنایع خودش از جمله کشاورزی و هوانوردی و .......را ازدست داده .البته این باعث شده که مغزهای کشور مون برگردن اسیا و برن به چین واگر کمی منطقی نگاه کنیم این خیلی بهتره خوب حداقلش اینکه از ینگه دنیا اومدن این بغل گوش خودمون الان با یک ماشین میتونید از طریق بزرگراه راه ابریشم 6 ساعته از مشهد به مرز چین برسید (از راه افغانستان).زیاد حرف زدم حالا ساعت7:03 ذقیقه است یه تماس با اولدوز میگیرم.این ترجمه شده است. الو خوابگاه دانشجویان دکترای حرفه ای فناوری هسته ای دانشگاه هاروارد امریکا.

....بله بفرمایید

-لطفا اتاق19b

..چند لحظه(بعد از  5 دقیقه)

-الو سلام اولدوز

....سلام یحیی جان داشتم نمازمیخوندم .منو خیلی ببخش دی اومدم.

-عزیزم این حرفا چیه .عسلم. عشقم. دیگه از این حرفا نزن.عبادت استا کریم واجتبره یا چرت وپرت های یه سرگردان ححیران مثل من.

...باشه دیگه ازاین حرفا نمیزنم عزیزم.....

-اولی(مخفف اولدوز) عزیزم نا خود اگاه زدم ابازوری که هدیه ی تو بود را شکستم. منو ببخش . راستش برای همین تماس گرفتم.

...عزیزم اشکالی نداره مهم انکه بخاطر اون انقدر ناراحت شده ای که این موقع  به ایجا زنگ زدی

-اولدوز من باید برم روزنامه ببخشید کم کم داره دیرم میشه

.... دوستت دارم موفق باشی.ومنو دعا کن

موقع رفتن به دفتر روزنامه حانوم بادامچی مدیر نیروگاه شهید رجایی قزوین رودیدم. همسایمونه.سلام خانوم بادامچی چرا امروز اینقدر دیر میرین سر کار ؟.سلام اقای نعمتی حقیقتش رضا (شوهرش) حالش خوب نبود بردمش دکتر .

...اوه بله انشالله که سریع خوب بشنحالا چشون بود .

_کلیه اش درد میکرد

...اوه اگه بخواین ادرس مطب خواهرمو بهتون بدم فوق تخصص کلیه است.

-ممنون میشم.

تلفن وادرس مطب خواهرمو رو بهش دادم وقول دادم که با خواهرم هم تماسی میگرم.

رفتم پارکینگ جدیدا یه بی ام و سری 3 خریدم چیزه بدی نیست . سواریش خوبه.

ساعت 8 دفتر کارم بودم.رئیس با من کار داشت.رفتم اتاقش. خانوم خیلی با نظمی بود . سلام اقای نعمتی

...سلام خانوم

خانوم صلح ابادی سخنگوی وزیر امورخارجه اموز میتینگ مطبوعاتی اضطراری در خصوص مواضع کشور در باره یانرژی هسته ای گذاشتن.شما برید وگزارشی خبری تهیه کنید

...چشم خانوم امری نیست.

-خیر بفرمایید.

 میخواستم وجه دوم رو هم بنویسم ولی فکر کردم دیدم فرقی با زندگی الان زنان جامعه یما نداره. حالا شاید بعدا بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 9  توسط  

 
شاید شما هم تعداد محدودی از سری ۵ خودروی بی ام و را در خیابان های تهران دیده باشید. میخواستم اطلاعاتی در این باره به همه ی ماشین بازها بدم. دوست شما بابک .تمام اطلاعات از وبلاگ یک ماشین باز به نام نوید اقتباس شده.
عجب چیزیه

بی ام و جزئيات اهدافش برای سری 5 جديد را اعلام کرده است. اين مدل که در اروپا در ماه جولای۲۰۰۴ به فروش  رسيد، ترکيبی از تکنولوژی جديد و بدنه ای بسيار سبک را دارا می باشد که موقعيت آن به عنوان بهترين خودرو را حفظ خواهد کرد.

سه مدل اين بی ام و عبارتند از 520i و 530i و 530d و قدرت آنها به ترتيب عبارت است از: 170، 231 و 218 اسب بخار. شتاب صفر تا صد اين 3 مدل نيز به ترتيب 9 ، 6.9 . 7.1 ثانيه می باشد.
اين مدلها 65 کيلوگرم از سری 5 های قبلی سبکتر هستند و اين مساله به همراه تکنولوژی بسيار بالای اين مدل اين ادعا را برای شرکت بی ام و پديد آورده است که اين مدل معيار مقايسه برای اين سبک خودرو است.

قسمت جلوی خودرو و تمام سيستم تعليق از آلومينيوم می باشد و 2 نوع موتور، يکی بنزينی بای-وانوس و ديگری ديزلی 3 ليتری برای اين مدلها وجود دارد.
اين موتورها از نظر مصرف سوخت بسيار اقتصادی هستند.
سيستم دنده دستی 6 سرعته نيز از تغييرات اين مدل جديد است.
در ماه اکتبر مدل 545i نيز عرضه خواهد شد که دارای 8 سيلندر و 4400 سی سی حجم و 333 اسب بخار قدرت می باشد.

هنگام ازمایش استحکام بدنه.
سيستم فرمان فعال
اين يکی از ويژگی های جديد تکنولوژيک اين مدل است. در اين سيستم نسبت حساسيت فرمان با توجه به شرايط جاده و سرعت تغيير می کند و در سرعت های پايين حساسيت فرمان بالاتر است تا راحت تر بتوان در شهر حرکت کرد و يا پارک کرد و در سرعت های بالا حساسيت کمتر می شود تا خودرو دارای تعادل بهتری در سر پيچها باشد.
سيستم کروز کنترل فعال
در اين سيستم راننده علاوه بر ثابت کردن سرعت خودرو توسط کروز کنترل، فاصله دلخواه با خودروی مقابل را نيز مشخص می کند و در صورتيکه فاصله تا خودروی مقابل کمتر از آن مقدار شود، بصورت اتوماتتيک سرعت کاسته خواهد شد.
اين مدل دارای فضای بيشتری نسبت به سری 5 های قبل از آن می باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0  توسط   | 

الان دارم یکی از اهنگه ای چیلیک خواننده ی ترکیه ای رو گوش میدم. خوبه.ساعت 10 شبه. یاد چند روز پیش افتادم که از یکی از دوستانم درخواست معرفی رمان کردم. البته درخواستمم هم در نوع خودش کم نظیر بود .یک اس ام اس زدم نوشتم:من یک داستان میخوام. به طبع اون هم تلفن زد گفت منظورتو نفهمیدم.بعد از گفتن درخواستم. پیغامی گذاشته بود وکتاب (ناتور دشت جی .دی. سیلینجر ) را معرفی کرده بود .ناتور دشت؟ اسم کتاب خیلی نا مفهوم بود یعنی من ککه هیچی نفهمیدم.همونجاتوضیح داده بود رمانیه مربوط به پسری که عین تو(منظور دوستم من بود)از دنیای اطرافش خیلی خوشش نمیاد.

الان 2 روزه رمان رو خریدم. کتاب خیلی خیلی با مزه ای است .تقریبا اخرای کتابم .یک کتاب 207 صفحه ای.

درست یادم وقتی یازدهم مهرماه یعنی روز دوشنبه خودمو اماده ی رفتن به شرکت میکردم به کلم زد یه زنگ به خانم دانشپژوه مدیر عامل بزنم بگم کمی دیرتر میام . تا بتونم بررم انقلاب و کتابو تهیه کنم.مثل همه ی روزایی که میرم انقلاب سوار اتوبوسهای م. سپاه م .انقلاب شدم.داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نبود .عقب اتوبوس یعنی جایی که خانوما مینشستن از این قاعده مستثنا بود. اینم از اون روزا بودا . هروقت سوار اتوبوس میشم اقایان وضع بهتری نسبت به اون عقبیا دارن ولی اون روز قضیه فرق میکرد.

منم که از این ور اونور شدن برای پیاده شدن مسافران دیگر بدم میومد به ته اتوبوس رفتم.ته ته.اونجایی که یه میله گذاشتن یعنی از اینجا اونورتر نرو.درست اونور میله ها یه دختر محصل نشسته بود 15 16 ساله به نظرم خوشگل اومد . ولی من ادم چشم چرانی نیستم و زیاد به ادمها چه برسد به دخترها نگاه نمیکنم.اون روز تیپم بد نبود از فرط بیکاری چند دقیقه ای هواسم به دختره بود ببینم چیکار میکنه انگار اون هم داشت کار منو میکرد.خوب شما تصور کننید یک پسر جوان 186 سانتی با شلوار هاکوپیان کفشهای مارک پارا دیزو وپیراهن استین کوتاه مارک هنگتنکه قیافش هم اگه خوشگل نباشه زشت نیست. با موهای فر سیاه. دختره رفتارش نشون نمیداد ولی به نظرم خیلی ساده وخنگ بود منم تو صورتش نگاهی کردم شاید منتظر یک علامت بود ولی من بر خلاف نظر اولم بی توجه برگشتم وروبرو رو نگاه کردم. راستش رو بخواهید بغیر از خواهرم و چند تا دختر دیگه که میشناسم بقیه دختر ها رو خنگ واحمق تصور میکنم. شاید ای کیو من خیلی بالاست برا همین توقعم  هم بالاست.

بعد از پیاده شدن از  اتوبوس  رفتم داخل یکی از پاساژ های انقلاب و کتاب رو خریدم فروشنده خودش کتاب خون بود پیشنهاد داد یکی از کتابهای دیگر سلینجر به نام اسمش الان تو خاطرم نیست حالش ندارم برم نگاه کنم. را معرفی کرد.هرموقعی  فرصت خوندن به دست اوردم کتاب رو خوندم. پسر,ادم داخل قصه خیلی شبیه من بود..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23  توسط   | 

اظهارات اخیر وزیر کشور عراق نیز در نوع خود جالب وکمی خنده دار است .او در پاسخ به اظهارات سعود الفیصل وزیر کشور عربستان در رابطه با نفوذ ایران در عراق گفته بود .نیازی نیست یک بدوی شتر سوار به ما درس دمکراسی بدهد. اخرین گفته یکی از مسئولین قضایی: اقای علی دایی در کنسرت خانم فائقه اتشین(گوگوش)شرکت نداشته است. توپهایی که با امضای ایشان در کنسرت به تماشا گران هدیه داده شده در جای دیگری (شاید دم در سالن)امضائ شده است.خدا را شکر بر مسئولین قضایی محرز شد ایشان پایبند به خون شهدا هستند.خبر اخر اینکه کشتی فرنگی ابروی کشتی ایران را در مسابقات جهانی خرید .بعد از درخشش خیره کننده ی جوان شهرری وزن 55 کیلوگرم دیروز نیز علی اشکانی در وزن 60 کیلوگرم بعد از چندین سال مدال نقره ی این وزن را برای کشور به ارمغان اورد. این شیر اردبیلی در دیدار پایانی به زعم بسیاری از کارشاناسان داوری ومربیان مغلوب واقعی نبود.داوران با دادن امتیازهای بیش از حق به حریف بلغاری او باعث شکست اوشدند.یه چیز هایی هم برای رفقای وبلاگیم بنویسم .شاید من وبلاگ نویس نیستم. شاید من نیز در طب مد شدن این کار وارد عرصه شدم وبا سیاه کردن این صحفه ی کامپیوتر وقت خودم وما را تلف کردم در اخر یک سخن از استاد کنترل خطیم دکتر علمایی: ما در زندگی دنبال 3 چیز هستیم یک سیستمها را خوب بشناسیم.دو برای بهبود کیفیت انها تلاش کنیم. و سه انها را کنترل کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 9  توسط   | 

اگه شما از زندگی بدتون میاد.بیاید خودکشی نکنید.وقتی به پدر مادرتون میگید که بزرگ شدم ولی اونا قبول نمیکنن............یا وقتی میخواهید یه حرفی بزنید ولی نمیتوانید.یا بهتون یاد دادن که جای اون حرف اونجا نیست. وقتی بچه ی 4 ساله بودم میخواستم نقاشی یک خونه را بکشم میخواستم چیزه دلخواهمو بکشم ولی پدرم گفت اینکه خونه نیست.خونه را برام کشید احتمالا شکل همون خونه ای که هممون بلدیم وبهمون گفتن.یه مربع با یک مثلث روی ان. ولی خونه یمن این شکلی نیست. چراوقتی نقاشیمو رنگ میکنم رنگها نباید خطوط شکل را قطع کنن و از شکل خارج بشن.یه بنده خدایی این باید را نقض کرد وشد پاییه گذار سبک کوبیسم.بیاید به جای خود کشی حقتون را از این زندگی زیبا بگیرید..............

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 22  توسط   | 

یادداشت ارسالی یک دانشجوی مکانیک دانشگاه شریف

شده تا حالا از چيزى بدتان بيايد، آنقدر كه بخواهيد يك جورى از جلو چشمتان دورش كنيد؟ مخصوصا كه حق هم داشته باشيد كه از آن چيز بدتان بيايد؟!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اينكه سر كلاس به بغل دستى ام نگاه كنم تا بپرسم «جمله آخر استاد چه بود» و ببينم به جاى تخته به پاى دختر جلويى نگاه مى‏كند. چون فاصله بين پاچه شلوار تا كفش اش حداقل 7-8 سانت است!!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اين كه دوستم موقع جزوه گرفتن از دختر همكلاسيمان به جاى آنكه نگاهش به جزوه باشد، به ناخن‏هاى نارنجى رنگش نگاه مى‏كند!!
ـ من بدم مى‏آيد!! هر وقت به بوفه مى‏روم بايد از جلو دانشجويانی رد بشوم كه بدون هيچ خجالتى در مورد مش موى دختر همكلاسيشان صحبت مى‏كنند!!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اين كه وقتى از دوستم مى‏پرسم، مى‏داند كداميك از دخترها جزوه‏ى تميز و كافى دارد؟ بگويد همانكه ماتيك مسى مى‏زند و پشت چشمش را آبى مى‏كند.
ـ من بدم مى‏آيد!! از اين كه ساعت ۱۵/۷ صبح با يكى از دخترهاى همكلاسم همزمان از مترو پياده مى‏شويم اما هميشه ديرتر از من به كلاس مى‏رسد، چون اول مى‏رود دستشویی های ساختمان ابن سینا و بعد با صورت رنگى‏ترى به كلاس مى‏آيد!!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اين كه يكى از دخترهاى هم دوره ما كه آنقدر ساده بود، حالا مثل عروس‏ها خودش را درست مى‏كند. از اين یکی براى اين بدم مى‏آيد كه نمى‏فهمم در دانشگاه ما چى به آدمها ياد مى‏دهند كه اينجور تغيير می كنند. دانشگاه جاى درس خواندن است. براى درس خواندن هم مهم نيست چه ريخت و قيافه و تيپى داشته باشى، چه برسد كه اينقدر سقوط كنى؟!
استاد ... چند روز پيش وقتى كلاس تمام شد، گفت معايب مانتوى تنگ از مزايايش بيشتر است. مى‏خواستم حالا كه استاد بحثش را مطرح كرده، بروم از آن دخترى كه مانتوش آن قدر تنگ است كه هر لحظه فكر مى‏كنى الان يا نفسش بند مى‏آيد يا دكمه‏اش مى‏پرد هوا، بپرسم لطف آنكه بدنش را براى اين همه چشم در اين لوله بخارى قاب گرفته است چيست؟
اما نرفتم، چون دوست نداشتم كسى مرا در كنار او ببيند!
مى‏دانيد؟ من هميشه فكر مى‏كردم فرق آدم از روزى كه پا به دانشگاه آن هم شريفش مى‏گذارد تا روزى كه از آن خارج شود فقط در سطح معلومات و فرهنگ و شعورش است. آن هم در جهت صعودش. ولى حالا هر چه مى‏خواهم برهنگى را در يكى از اين‏ها جا بدهم نمى‏توانم!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اينكه دانشگاه به جاى آنكه چيزى به آدم بدهد، چيزى ازش بگيرد. آن هم چيزهاى ناياب و باارزشى مثل حيا از دخترها و غيرت از پسرها!!
من خيلى بدم مى‏آيد، آنقدر كه مى‏خواهم همه اين چيزها را از جلو چشمم دور كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 19  توسط   | 

به نقل از هفته نامه ي موازي

چند تجربه از كلاسهاي مختلط!

معمولا دانشگاه ما اصولا كلاس هاي مختلط( لابد بنا بر صبغه و عنوان  اسلامي بودن! )  ندارد و طبق سنتی دیرینه كلاس هاي آقايان  در روزهاي زوج و  خانمها در روزهاي فرد برگزار مي شد تا اينكه در  همين ترم جاري بالاخره مسئولين آموزش اين حقيقت را يافتند( نه مثل ارشميدس  در حمام ! تا جايي كه من مي دانم البته!) كه  ادغام كردن دو كلاس كم جمعيت ولي سالم سازي شده ! و غيرمختلط  بهتر و از نظر اقتصادي براي دانشگاه به صرفه تر است!
 چرا كه در صورت ادغام نكردن کلاسها بايد پول استاد را دوبله بدهند ( احتمالا انگيزه اصلی اين ادغام انگيزه هاي اقتصادي بوده ولي اگر مسئولين دانشگاه ما سايت فرهنگي مي خواندند دلايل بهتري هم براي اين كار خود پيدا مي كردند)
فلذا اگر در ادامه خواندن مطلب نشانه هايي حاكي از جو گيري حقير از برپايي كلاس مختلط(بعد از 5 سال و خورده اي يدك كشيدن عنوان دانشجو!) پيدا كرديد  خیلی سخت نگیرید  لطفا!
ولي اشتباه نكنيد! من اصلا قصد ندارم در باب رفتار شناسي دانشجويان (به خصوص دانشجويان پسر!) در اين كلاس ها سخن بگويم  يا از اتفاقات «خاص» و «مساله داري» كه در اين كلاسها روي مي دهد! چیزهای تکراری تعریف کنم...واقعیت این است که رفتار استاد ها نيز در اين كلاس ها هم موضوع قابل توجهي است! چون طرح سالم سازي  و جداسازي اناث و ذكور در دانشگاه ما حتي ميان اساتيد هم برقرار شده است و معمولا سعي مي شود از استادهاي خانم براي خانمها و از اساتيد آقا! براي آقايان استفاده شود!  اما چند تجربه من از اساتيد اين كلاسها:
-بعضي استادهاي ما  در اين نوع كلاسها ترجيح مي دهند وقتي حرف مي زنند و دارند مثلا با حرارت  سياست خارجي رضا شاه و چالش هاي مربوطه و گربه دواني هاي انگليس در امور داخلي ايران   را تدريس مي كنند به سمت چپ (يعني جايي كه ضعيفه ها جلوس كرده اند) نگاه كنند! به سئوالات نسوان با حوصله و وسواس و تا حد شيرفهم كردن كامل طرف  جواب مي دهند مي شود به اختصار نتيجه گرفت كه براي بعضي اساتيد يه جورايي در كلاس هاي مختلط دخترها از پسرها دانشجوتر هستند!
-در كلاس هاي مختلط استادها خيلي مهربان تر و سروزبان دار تر و بامزه تر مي شوند و دوست دارند مدام بي ربط و با ربط تيكه هاي  بامزه و لطيفه گويند! (البته بازهم طبعا براي دخترها!)
استادها علاقه خاصي به خواندن اسامي ليست كلاس و شناسايي دقيق سوژه!  پيدا و سر در آوردن از معناي اسم و فاميل و زادگاه و ...پيدا مي كنند(البته باز هم در مورد خانمها طبعا! وگرنه فرضا كدام استادي دوست دارد بداند في المثل «اكبر نورآبادي » مال «نور آباد لرستان » است يا« نور آباد اصفهان»؟!)
-زمان كلاسهاي مختلط زودتر سپري مي شود حتي براي استادها!
-نمره دادن اساتيد هم در كلاس هاي مخلط دچار تغييرات كسينوسي مي شود! (شرح و تفسيرش با دانشجویان ریاضی محض!)
اتفاقا از يكي از اساتيد كه نمره بيست دادن برايش از جان دادن به جناب عزرائيل سخت تر بود ولي عجيب بود كه گاهي  به خانمها 20 مي داد! سئوال شد كه حضرت استاد! شما كه اينقدر در دادن 20 سخت گير و وسواسي هستيد پس چرا به دخترها 20 مي دهيد آيا؟!  اين استاد بامزه  و اهل حال ما هم  جواب داده بود: بابا جان! خدا به اينها (منظور ضعيفه ها! است ، براي صاحبان آي كيوهاي پايين و مخاطبان خاص! )  20 داده ! من 20 ندهم؟! پس نتيجه مي گيريم كه عدالت جنسيتي در جامعه ما بشدت پايمال شده است و بايد به كنوانسيون رفع تبعيض عليه مردان بپيونديم

چي بگم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 18  توسط   | 

به نقل از وبلاگ منو تاکسیم

چك برگشتي

 

ليست خريد را از كيفم در مي آورم. مسافرم خانمي است كه هنوز توي مغازه لوازم خانگي است . دارد سرويس چاي خوري كريستالي را به فروشنده نشان مي دهد. به ليست خريدم نگاه مي كنم .

-          دستكش 

-          شلغم

-          ميوه  ( پرتفال – سيب)

-          پياز و گوجه

-          پودر و صابون

-          يك كيلو گوشت چرخ كرده

و...

نزديك نيم ساعت است كه مسافرم توي مغازه است. اول برده بودمش قصابي ّ، ميوه هايش را از ميوه فروشي بغل قصابي خريد. لبه هاي چادرش را گير  داده بود لاي سفيدي دندانها . مي شناسمش . شوهرش پست مهمي توي شهرداري داشت . خودش مي گويد الان شغل آزاد دارد . بساز بفروش شده. به ساعتم نگاه مي كنم . سه روز است كه پسرم مريض است  صبح لابه لاي كار برده بودمش درمانگاه . از همسايه بالايي خواهش كردم گاهي سر ي بهش بزند.

حاج خانم هنوز دارد به ويترين اشاره مي كند. بايد ليست خريدم را تهيه كنم . توي محله خودمان قيمت ها مناسب تر ند و خب، جنس ها نامناسب . نگاهي به كيف پولم مي اندازم . صبح كلي پول تعمير واشر سر سيلندر دادم. اسكناسهاي دويست تايي را مي شمارم . مي شود سه هزار تومان. روي گوشت خط مي كشم وروي دستكش. بايد باز براي دخترم دليل بياورم.

كسي مي زند به شيشه . حاج خانم است . مي خندد ودستش را تكان مي دهد . يعني اينكه كجايي ؟! در جلو را برايش باز مي كنم . مي نشيند. بسته توي دستش را روي صندلي عقب مي گذارد. ترمز دستي را مي خوابانم . استارت مي زنم. فروشنده به دو از مغازه بيرون مي آيد . كاغذي توي دستش است . حاج خانم شيشه را پايين مي دهد. كله فروشنده با فاصله از نيمه باز شيشه ،خم شده  .

" ببخشيد چك شما چقدي بود؟"

" پنجاه هزار تومن، چطور مگه ؟"

" اشتباه كردين خانوم رقم اين چك پو نصد هزار تومنه!!"

حاج خانم تشكر مي كند . چك را مي گيرد . و يك تراول چك طوسي رنگ پنجاه هزارتوماني را بعد از يك دور زيرو رو كردن به فروشنده می دهد. يك ساعت پيش كه سوارش كرده بودم . گفته بود كه ديشب كه از شوهرش براي خريد امروز پول خواسته بود. شوهرش چند چك از توي كيف به او داد ه بود.  يك باره مي خند د و سرش را عقب مي برد.

" حتم دارم حاجي نفهميد چكه جقدي بود!!. "

 

به نقل از  نشریه ی الکترونیک موازی

‌عشق پستي

با سرعت انگشتانش را روي دكمه‌ها فشار مي‌داد و حروف به سرعت به هم مي‌چسبيدند و روي صفحه حك مي‌شدند.
«از همان روزي كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داري. تو مثل دخترهاي ديگر نبودي و نيستي. و شايد براي همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بداني كه تو اولين و آخرين عشق من هستي, براي هميشه.»
فكر كرد همين‌قدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعي بشود. حالا فقط بايد براي چهارتايي‌شون ميل مي‌زد و منتظر جواب مي‌ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 18  توسط   | 

اینم شاهکار جدید اقایان مدیر ایران خودرو .خودرو اریان . منتهی نمیدونم چرا از بغل اینقدر شبیه ۲۰۶ خودمونه. بابا جل الخالق  عجب دنیایی این جهان سوم  ته ماشین رو دراز میکنن.اسم کل ماشین هم عوض میشه ازین کارا فقط تو این جهان انجام میشه. یکی از مدیران ایرانخودرو که نخواست نامش فاش شود گفت ۸۰ درصد خودروی اریان همون ۲۰۶ است .ایشان احتمالا مبنای وزنی رو ملاک قرارا دادن و گفتن ۲۰ درصد تفاوت وزن داره. چون که موتور که موتور تیپ ۵ بدنه تا صندوق هم که ۲۰۶  ۲ تا گلگیر عقب با یه صندوق بار واحتمالا یک چنچر داخل ان که این حرفا رونداره قضاوت با خودتان. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 20  توسط   | 

دوستانی که منو میشناسن یا حتی برای یک بار بامن به صورت رو در رو صحبت کردن میدونن که اینجانب  اهل دختر بازی فیلم چی چی و لب ولب بازی نیستم. به قول شاعر که میگه از کوزه همان تراود که در اوست.  من پست پایین رو گذاشتم .حالا باید با هوارتا (همون هزار هزار)ادم دست وپنجه نرم کنم وجواب بدم . عزیزان ما باید یاد بگیریم ازاد فکر کنیم .من یک مسئله ی مهم در ارتباط جسمی و البته بعد روحی هم دارد که فعلا در این مقوله نمیگنجد بین دو جنس مخالف را بیان کردم. حالا معین (همون مداد سیاه) به من میگه برو وقته زن گرفتنته. من که بچه نیستم.

هیهات من الذلته

ذلت ازین موضوع بیشتر که ادم عاشق نباشه و به زور به خوان زنش بدن.اگه ۲ سال پیش بود حتما با سر میرفتم و این حرف رو تخم چشمام میزاشتم. ولی الان که وارد بازار کار شدم و ای   همچینا لمش تو دستامه اگه خانوادم زورم نکنم تا  ابد هم ازدواج نمیکنم. یعنی زیر تعهدش نمیرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 20  توسط   | 

سلام به همه یگل پسرا واقایون محترم و اتو کشیده از فرط بیکاری ونابغه بازی  دلم خواست تا دراین باب نگاره ای سیاه کنم. تا زین بعد شما عزیزان با اگاهی بیشتری در این امر بس خطیر ومهم پای بگذارید وارزوی لذت جنسی مطلوب برای شما از خیال به واقعیت بدل شود.پیشاپیش تمام فحاشی ها و بدو بیرا ه های عزیزان غیر ذکور را به جان میخرم وانرا خاک قدمگاه شما مذکران بیدرد در هنگام ورود به وبلاگم میکنم.باشد که روزهای مرد سالاری همچنان ادامه یابد.

تحقق این هدف نیاز به موقعیت مناسب دارد.بعد از به وجود امدن این موقعیت چگونگی لب گیری را شرح خواهم داد.

موقعیت اشاره شده از لحاظ بعد زمانی امریست ازاد یعنی در هر زمان که بخواهید میتوانید این عمل را انجام دهید ولی کیفیت ان موضوعیست متغییر. بفرض ساعت 3 بامداد است و شما در هشیاری کامل نیستید به جای لب گرفتن قطعا از جای دیگری شروع میکنید.!!!!!!

به گفته یمحققی که نخواست نامش فاش شود این عمل در روز روشن بسار لذیذ تر مینماید.در باب مکان لب گیری باید ذکر کنم این امر بستگی به فرهنگ جامعه ای دارد که در ان زندگی میکنید.در فرهنگ ما امر لب گیری بدون پرده وپوشش میسر نمیباشد .در غیر این صورت معلوم نیست سر از کدام ارگان موازی مثل ارشاد قوه یقضاییه یا پلیس اجتماعی نیروی انتظامی یا نهی از منکر بسیج یا نمیدونم به دژبان سپاه هم مربوطه..در بیارید.

توصیه برادرانه این جانب این است که به نیت لب یک روبوسی لذیذ انجام دهید تا حداقل اگر به همه یخمره ها دسترسی ندارید حداقل جرعه ای می   بنوشید.

حال سر پرسش اصلی میرویم. چگونه لب بگیریم؟؟؟؟؟؟؟

برای اینکه  دختری  به شما لب بدهد باید برای او  مرد ایده ال بنمایید. مواد لازم برای این کار ظاهری اراسته بوی عطر دندانهای سفید وکلا اتوکشیده میباشد.

این ها لازمند ولی کافی نیستند. برای کفایت مطلب باید قدرت تکلم را بکار بندیدو 4 تا دروغ یا راست بستگی به خودتان دارد برای اوبگویید.به محض رویت اولین خنده در لبان طرف بدانید که شما هر وقت ارده کنید لبان او در اختیار شما خواهد بود.

زیاد خود را نگیرید. به چشمهای او زل بزنید وحرکت چشمهای او را دنبال کنید اوخودش بهتر از هر ادم دیگری میداند که تولب میخواهی.نکته یحیاتی دیگر اینکه بی محابا شروع نکنید حتی با همسرتان اول زل بزنید سپس کمی سر را  کج کنید (معمولا به سمت راست) تاکید میکنم فقط کمی حتی برای خودتان نیز محسوس نباشد.

لب گیری از هر لبی لذت دارد و لی لبهای غنچه ای چیز دیگریند مثل لب انجلیا جولی...................

در پایان لازم به ذکر است این یک شوخی مسخره میباشد لطفا جدی نگرید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 10  توسط   | 

داستان پسر چتی

زنگ در زده شد. مادر  در را باز کرد.سلام عزیزم... سلام مامی...پدرام یک سر به اشپز خانه زد طبق معمول مامی  گفت پدرام دمپایی بپوش . ولی گوش پدرام صدایی جز ملچملوچ خودش را نمیشنید.کمی از پوره ی دیشب با خامه ی شکلاتی چیزی بود که به مذاق اون خوش میامد.(عزیزم حالا خودم دارم نون با پنیر لیقوان  میخورم).

پدی (پدرام)یک سر به اتاق نا مرتبش زد وجوراباشو کنار خرسی که عمه تینا هدیه داده بود پرت کرد.خرس قهوه ای به پنجره زل زده بودو داشت به یک صاحب دیگه فکر میکرد.پدرام دانشجو است ولی دانشجو نیست.این جمله ایست که دکتر معمریان پدر پدی توی پارتی خانوادگی که به مناسبت نامزدی پدرام وثمر (دختر عموش)به عمه تینا گفت.عمه نیز واسه اینکه حرفی زده باشه گفت:پدرام 19 سالشه داداش ازش چه انتظاری داری............

_ باید مثل کامبیز (پسر داداش داریوش )کار کنه یا بره سربازی خواهر.

کاری به بقیه دیالوگ این خواهر برادر ندارم .از وقتی که پدرام به خونه اومده بود 5 ساعت میگذشت.واون داشت چت میکرد............خواستم 2 تا 3تا4 تا 5تا 6تا .........................nتاکلمه دیگر بنویسم دیدم. اونیکه باید بگیره گرفته.داداش  (high story)همینه دیگه.............شوخی کردم جدی داستان نویس خوبی نیستم ..................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 9  توسط   | 

یک داستان مینی مالیستی

توضیح :داستان مینی مالیستی به داستان کوتاهی اطلاق میشودکه در چندین کلمه مثلا 55 کلمه مفهومی را یاداوری کند.کسانی که ناصر را میشناختن میدونستتندکه اون جوون خوبیه یعنی از هر نظر بین جوانهای محل یا شاید شهر شون نمونه بود.ناصر ارپی جی زن گردان ابوالفضل العباس  لشکر 31 عاشورا بود.نمیدونم ولی دوست دارم بدونم  خدمه ی تانک های رودروی ناصر چه گونه از دست گلوله های اتشین ارپی جی اون جونشون رو حفظ میکردند؟

تانک که جون نداره.یه تیکه اهنه.ولی ناصر میگفت ارپی جو رو باید حس کرد . من که نمیفهمم. فکر می کنم.شاید به نظر من این یک حرف کلیشه ای باشه که اکثر کارگردانهای جنگ مثل حاتمی کیا وملا قلی پور و جمال شورچه و تبریزی و درویش و.............. خیلی های دیگه میخواستند بیان کنند.ولی من برای اولین بار چند روز پیش در قطعه ی شهدای قبرستان بهشت فاطمه تونستم کمی از این حرف رودرک کنم.در اون قطعه ادمهایی رو دیدم که با من وتو از لحاظ شان اجتماع هیچ فرقی نداشتن یکی استاد دانشگاه یکی سوپور یکی اهنگر و...........ولی تنها تفاوت من با اونا در باور هایمان بود . من این رو از یک بزرگ شنیدم که اگر انسان باور کنه که کاری را که از لحاظ مادی غیر عملی هستش انجام بده انجام میده.  در این دنیا درسته تمام اب ها طبق قوانین فیزیکی در سطح دریا در 100ولی یادمون نمیره اگر اوستا کریم بخواد همون اب در 10000000 درجه هم جوش نمیاد. پس اگه ناصر به من گفت که باید گلوله رو حس کرد لابد اون حس میکرده.

کافر همه را به کیش خود پندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 0  توسط   |