تبليغاتX
هيچي...
هيچي

امروز 2تا کار خوب کردم....2

 

=بهشت.. به این اعتقاد

داری؟....روزای قبلم -1-2-3-4-5-6-7-8-9-4-67-4-56-6-44-4+3=جهنم...

..من نمیخوام یه دفعه ادم

خوبی باشم...خوشگلا بازم

به من سر بزنید..و به من

روحیه بدید...خدا منو بیمه

کرده تو این شبای

قدر...همتونو

میبوسم...اخلاقم شده مثل

 

دخترای 15 16 ساله ساده..همتونو میبوسم..بای بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 22  توسط   | 

۱)کار من و دل

کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه
کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما تمومه
کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه
کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه
کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه حرومه
..............................
تو ساحل خیال من همیشه جا پای شماست
چاره زخم عاشقی مرهم دستای شماست

تو ساحل خیال من همیشه جا پای شماست
جاره زخم عاشقی مرهم دستای شماست

دوباره باز دوباره باز یه بغض بی بهونه
دوباره باز دوباره باز یه حس عاشقونه

دوباره باز دوباره باز پنجره بسته می شه
دوباره باز دوباره باز دلی شکسته می شه

کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه
کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه
کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه حرومه
..............................
فاصله میون ما قد نفس کشیدنه
وقتی دل غریب من شمارو فریاد می زنه

شما همیشه با منی تو لحظه های بی کسی
مثل یه حس گمشده برای من مقدسی

تو ساحل خیال من همیشه جا پای شماست
چاره زخم عاشقی مرهم دستای شماست

به احترام اسمتون ترانه ها جون می گیرن
وقتی شما که نباشین رنگ زمستون می گیرن

دوباره باز دوباره باز یه بغض بی بهونه
دوباره باز دوباره باز یه حس عاشقونه

دوباره باز دوباره باز پنجره بسته می شه
دوباره باز دوباره باز دلی شکسته می شه

فاصله میون ما قد نفس کشیدنه
وقتی دل غریب من شما رو فریاد می زنه

شما همیشه با منی تو لحظه های بی کسی
مثل یه حس گمشده برای من مقدسی

کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه
کار من ودل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه
کار من و دل دیگه تمو مه زندگی واسه ما حرومه حرومه
) حرف آخر

با تو از ستاره گفتم با تو از ترانه گفتم
با تو از هر چی که خواستی شعر عاشقانه گفتم

با تو گفتم که قناری چه جوری عاشق باغه
دستای لرزون عاشق چرا اینقدر داغ داغه

با تو گفتم عشق و ایثار راه و رسم تازه ای نیست
اسم موندگار عاشق اسم کم آوازه ای نیست

تو تموم قصه هامو چه صبورانه شنیدی
اما حرفی که نگام گفت هرگز و هرگز ندیدی

پر کشیدی پر کشیدی برای همیشه رفتی
حرف آخرم بجا موند وقتی پشت شیشه رفتی

با تو از بازی تقدیر از زیاد و کم نگفتم
با تو از یه دنیا گفتم اما از خودم نگفتم

اینم دوستت دارم به تموم زمانها..(عاشق نشدما)راستشو بگم چند وقته خیلی رقیقو القلب شدم..خدا کنه ادامه پیدا کنه..هر چی میشه زرتی میزنم زیر گریه..چیزایی که قبلن دلمو درد نمیاورد..اینا رو هم برا محبوبم ..همون خدای خودم مینویسم..کسی که منو بخشید..تو این ماه رحمت..

تركی آذری: سنی چوخ ايستيرم 

 

 

فارسی: دوستت دارم

 

عربی: انا حبّك.

انگليسی:  I love you  

سوئدی:    Jag älskar dig

اسپانيايی: Te amo 

ايتاليايی:   Li amo

فرانسوی:  Je t'aime

آلمانی:     Ich libe dich 

يونانی:  S'agapo

تركی استامبولی: Seni seviyorum

ژاپنی:      Aiiiiii shite lmasuuuuu 

چينی:     Woooooooooo aiiiii ni  

روسی:   Ya lyublyu tyebya  

فنلاندی:  Minä rakastan sinua  

اسرائيلی:  Ani ohev otakh

آلبانی:   Une te dua

پرتقالی: Eu amo-o 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 21  توسط   | 

بی شعور نامه...

بعضیا بی شعورن ولی میخوان خودشنو جای ادمای باشعور جا بزن(پر واضحه که نمیتونن)..بعضیا با شعورن ولی نمیدونم چیکار میکنن که بی شعور به نظر میان(مثل من)...یه سری از ادما بی شعورن والبته با کارشون بی شعروشیان رو ثابت میشه...دسته ی اخر ادمای بی شعورین که تو نظر مردم با شعور به نظر میان..من سر صحبتم با این بی شعوراست:...اخه بی شعورای نفهم!..چرا مردمو بی شعور فرض میکنید؟مگه اونا هم مثل شما بی شعورن که از بی شعوری شما اگاه نشن..اگه میبینید اونا به بی شعوری شما کاری ندارن...به خاطر بی شعوریه خودشون نیست...به خاطردل ساده لوحشونه ای بی شعورا...شما بی شعورای نفهم با شروع جلب بازیاتون...دل این مردم مهربون رو تازه تو شروع جاده ی حماقت وبی شعوریه خودتون قرار..میدید!!شری(اسم دختر)یکی از این بی شعوراست...اصلان هم با شعور نیست..شری بی شعور ..تازه شروعشه..یه وقت فکر نکنید من با این شری سر وسری دارم..نه به خدا ..اصلا شری وجود نداره..شری بچه ی شریه...منم دوستش ندارم..اگه دقت کنید یه سری از ادما باشعورن وبا شعوریشون برا همه ثابت شده...حقیقتش اونا توی دسته بندی بی شعورا جا نمیگرفتن...من فرض میکنم..تو خواننده ی با شعوری هستی؟(فلاسفه میگن که فرض محال محال نیست.)..تورو اندازه ی شعورت قسم!! هر چی فحش تو دلت گفتی بنویس..تو کامنتا..

فحشت نمیاد؟..خوب بیا

ب ی ل ا خ ...بنویس لطفا با فحشاوتون کار دارم...

من هدفم اینه شما فحشاتون رو تو کامنت بنویسید بعد من کامنت دونیمو رودلیت کنیم...تا فحشای شما برن ...ودیگه سراغتون نیان...برا اینکه فحشا بعد دلیت کردن کامنتا توسط من تو زبونتون نیاد...

چند راه وجود داره....اول در عصبانب ترین حالت فرض کنید..یکی داره به شما فحش میده...فرض کنید 120 درصد حق با شماست...بابا بی شعوره دیگه به برزر گواریه خودت ببخش..دوم بین دو فحش حتما فاصله بندازید....بعضیا قطاری فحش میدن...مثال کثافت پست بی شعور...خوب شما اگه خانمی هستد که مورد حتک حرمت روانی یک ادم پست قرار گرفتید بگید..پست..نگید پست عوضی...یعنی تو هر مرحله یکی از فحشا رو کم کنید تا به صفر برسید..

سوم قبلش کظم غیظ کنید ویه صلوات به روح مسلمانان ازاده ی دنیا مثل( عبدالرحمن کاکا(برزیلی جدیدا مسلمون شده  وتیریه هانری و ریبری بفرستید)چهارم....5..6..7..بقیشونو خودتون به من بگید من شعورم قد نداد!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 16  توسط   | 

اين شبا يعني شب هاي قدر اندازه هزار ماه ارزش داره...حساب کردم شد ۸۳ سال..بعد فکرکردم..گفتم تف به اين زندگي اگر هدفم پولدار شدنو ...زن خوبو...هر چيز ديگه باشي چون در بهترين حالت همين ۱۰۰۰ ماه و تو اين دنياي اندازه يه چي بگم؟؟؟چي بگم که اندازه همين ارزش داشته باشه...پيدا نکردم!!!...به جز اينکه ادم خوبي باشم...همين شبا  خودمو عوض ميکنم...ميخوام که ..نه بايد......چون ميدونم حداقل قلبم سياه سياه نيست...اين شباي قدر مثل طنابي که منو که هنوز ميتونم نفس بکشم..وتو باتلاق دنيا فرو نرفتم بيرون بکشم...شب ۲۳ منو دعا کنيد ...منم همتون رو دعا ميکنم...تمام بروبچ وبلاگ نويس رو... این م عکس مشهد 84 منو پیمان و بهنام
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22  توسط   | 

ایتز مای لایف(its my lif) شب و روزای خوبیه...یعنی نمیدونم؟!! من که دارم حال میکنم...دیشب که شب نوزدهم بود خیلی اتفاقی! تا ساعت 3.5 صبح بیدار موندم...احیای این حاج اقا انصاری رو نشستم نیگاه کردم..مامانم که قرار بود بیدار بمونه خسته بود خوابش برد.. شبکه 3 از حسینیه همدانیها پخش میکرد .تو سرچشمه ..خلاف جهت چراغ برق....(منظورم ادرسش بود) .این روزا ماشین نیست نمیرم کوی دانشگاه..سالای پیش با بچه های دبیرستان میرفتیم اونجا..خیلی خوبهادم با بچه های دبیرستان ارتباط داشته باشه...چند وقت پیش متول رودیدم..(متموول) فامیلیش یعنی پولدار!! ولی خودشون نه!خانوادشونو میگم...بالا یه ادرس گفتم .اشتباه میگفتم ادرس حسینیه همدانیها تو خیابون ری استش...اخر این خیابان ری میخوره چراغ برق یا امیر کبیر فعلی بورس لوازم و تزیینات ماشین اونجاست..یه سر این چراغ برق هم میخوره9 توپخونه..همون میدان امام خمینی ...چه حالو احوالیه عشق...دارم با خدا عشق میکنم...به خود جله جلالش..چند وقت پیش فیلم یک تکه نان کمال تبریزی رو دیدم..خیلی با حال بود به من حال داد...4 بار بعد اون دیدم...امشبم باز میخوام ببینم...دل دیگه...این حاج اقاق نجفی من هم خیلی با حاله با زبون جوونای امروزی صحبت میکنه...چه حالو احوالیه عشق....شبای با حالی من و از دعای خیرتون فراموش نکنید لطفا...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 22  توسط   | 

شرایط کسایی که مثل من زندگی سینوسی دارن...یه موقع خوبه یه موقع بد...الحمدالله که تو این ماه رمضونی دارم صفر تا پی رو طی میکنم..(طرف مثبت) ... اینو از من داشته باشید....نسبت به سه چیز بی اهمیت باشید.تا زندگیه دنیا به کامتون باشه 1.خواب 2.غذا 3.شهوت ....چند وقت بود تو سر من ازدواج انداخته بودن..اینیم که میگم..انداخته بودن..خامی خودم بودا..یه جورایی شرایط اونطوری اتفاق اتفاق افتاد که من به جز زن وزندگی اینده به چیزای دیگه زیاد فکر نمیکردم....البته ازدواج 2 تا از رفیقای دبیرستان هم باعث شد....ولی خدا نخواست ...و واقعا نخواست..من فکر کنم اون جور فکر کردن به زن وزندگی منو از راه درست بدر کرد...پریروزیکی از حاج اقا نجفی پرسید ..با با این خانمای جامعه ی ما یه جور لباش میپوشن که........ !!واصلا فکر جوونای مردمو نیگاه نمیکنن... حاجی نجفی گفت میتونی همون دخترو که تیپ میزنه وردای بری ترتیبشو بدی؟..پسره گفت نه...بعد حاجی گفت ..تو که دل ایکارو نداری به جای خودتو عذاب دادن وکاربیهوده ای که اکثر جوونای امروز انجام میدن..برو به پاچه ی مردم بی اهمیت باش..من این حرف حاج اقا را از اول ماه رمضون دارم انجام میدن...البته خدا خواست... اون اینو پریروز گفت.. ولی من از اول این ماه خیلی فرق کردم...احساس قشنگیه...فقط بحث نگاه کردن..یا بقولی هیز بودن نیست...چون من هیز نیستم....به نوعی برقراری ارتباط مربوط میشه..یعنی اگه فل مثل قبلا دختر ی زیبا رو میدیم ودوست داشتم که مال من باشه الان خیلی راحت سر مو میندازمو میرم....یه روزیکی از رفقا که به طور اتفاقی وبلاگ منو دیده بود میگفت..بابک این چرت وپرتا چیه تو وبلاگت نوشتی..؟؟؟؟ بعد هر چی فکر کردم دیدم این چیزایی که تو وبلاگم نوشتم هیچ وقت برا کسی بازگو نکردم...واسه همینه که توی جامعه منو یه ادم اوتطور یمیشناسن که مثل خیلیا اتو کشیده است..ولی تو دلش چه خبره؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20  توسط   | 

میخواستم ادامه داستانو  رو بنویسم ...ولی بهتر دیدم اول چند تا نکته بگم ..! 1 اینداستان واقعی نیست...2 خانه ی من در خیابان کارلا پلان.این داستان خیالی نیست..3 با کمک داستانی خام +قدرت تخیل خودم+ هزار ویک شروور دیگه این شلغم کوتاه...یا به اصطلاح داستان نویسا داستان کوتاه نقلی رو سیاه کردم...

...من میمیرم برا نوشتم...مخصوصا اگه  با نو تبوک رنگ نوک مدادی 15 اینچ مارک توشیبا باشه...(هنوز نخریدمش).. فول همه چی به همراه کیف ...وای چقدر  رویایی تو مسافرت و همه جا میگیری دستت و فقط تایپ میکنی...حالا اگه ده انگشتی هم نشد ..4 انگشتی با سرعت شصتی( بالا) هم قابله قبوله...وای خدا ...حالا ادامه داستان:

چون بچه ی تیزی بودم خوب تونستم اونارو قانع کنم که یکی از فرماندهان جزع قرار گاه کربلایم..از اعترافات من فیلمبرداری شد..بعد به بغداد فرستاده شدم .. تو اعترافات هم به رابطه ی نزدیک ما وکمونیست(چریکهای فدایی) وگرفتار شدن 2 تا از عموهام توسط رژیم شاهنشاهی ایران به عنوان کمونیست اشاره کردم...

با پذیرش پناهندگی من توسط دارودسته رجوی...شبانه با چراغ سبز دولت عراق به فرودگاه نیکوزیا در قبرس منتقل شدم به وسیله خطوط هواپیمایی العراقیه ..سپس با هواپیمایی لوفت هانزا المان به بندر هامبورگ رفتم...بعد از چند ساعت معطلی با پرواز هواپیمایی سوئد جبه های حق  را به یک از مراکز باطل یعنی استکلهم ترک گفتم..اونجا دور از خانواده چند سالی را بانام  جعلی خشایار نامدار سپری کردم.....واحد 3 اپارتما ن شماره 46 خ کارلاپالناستکلهم مامن و زندگیگاه من تو چندین سال دور از خانواده بودنم بود... توی انجمن های علیه رژیم ایران شرکت میکردم..کار دستی وتظاهرات واز ایجور فیلما دیگه ...اوایل یعنی دقیقا 3 ماه بعد از مفقود شدنم با تهران وخانواده تماس گرفتم..خانواده شوکه شده بود..چون 78 روز قبلش خبر مفقود الاثر شدنمو داده بودن..واصلا هیچ چیزی راجبه به احتمال اسارت به اونا نگفته بودن..خودشون هم خبر نداشتن..بعد از تلفن واطلاع فامیل موضوع تماس من به بنیاد شهید و بعد به یگان شهید منصوری وزارت اطلاعات رسید...من رفتم تو لیست سیاه منافقین...حالا اسم من تو سفارت ایران تو سوئد به عنوان ممنوع الورود درج شده بود...زمان  سپری شد وهوای بدون افتاب اینجا دو دهه منو اذیت کرد ..تا اینکه بعد از حمله امریکا به عراق قرار شد منافقینی که جنایتی علیه ملت ایران انجام ندادن برگردن ایران. رفتم سفارت درخواست دادم....از من در 4 نوبت بازجویی شد...سپس به تهران اومدم...اونجا هم 1 هفته مورد سوال قرار واقع شدم تا اینکه حکم عفو مقام معظم رهبری را جلوی چشمانم گذاشتند...وای که چه حال میداد...تهران چقدر فرق کرده بود...مترو ..شلوغی..همچنین تغییر در ظاهر اجتماع...بیلبوردهای تبلیغ موبایل توی اکثر اتوبانها خودنمایی میکرد.. وای مامان رو رو ویلچر دیدم ..باباخمیده شده بود..خواهر وبرادرها هم هم سر خونه ی خودشون بودن..میخواستم یه سر به مغازه ی اکبر اقا و رفیقم مصطفی ..بزنم...تو خونه  از احوالشون جویا شدم...مصطفی شهید شده بود..اکبر اقا هم مغازشو واگذار کردم...رفتم درست کنار همون لوکیشنی که قبل از اعزائم درون اون قرار داشتم...جای خواربار فورشی بوتیک زده بودن...کله پزی سرجاش بود...بالای کله پزی تابلو دوتادکتر زیبایی وپوست خودنمایی میکرد..همین موقع یک صدای ایتس ایتس از خیابون امد..به نظرم دو تا دخترسوار ماشین بودن که رد شدن..اونور خیابون هم خانومی ارایش کرده از سوار شدن به تاکسیی که بوق  وچراغ ومیداد بدون هیچ حرکتی خودداری میکرد..برگشتم تو پیاده رو دیدم ..دوتا پسر جوون دنبال 8 تا دختر دبیرستانی بودن...کمی اونورتر صدای اذان میومد..حاجی اکبر رو دیدم با یه پسر خوشتیپ 20 ساله ..سلام علیک کردم..اصلا به روش نیاورد ..که کجا بودی؟.ااین چند ساله ..پسر مصطفی بود...اسمش ابراهیم بود...میخواست جا جای باباش بزاره.. اوضاع فرقی نکرده بود...

یه توضیح هم بدم راجبه خودم..من هم حاج اقام هم جوونی میکنم...لایی میکشم..ریسر هستم..کارای خلاف عفت عمومی معمولا انجام نمیدم..توی خانواده منو دوست دارن...تو اجتماع هم شخص موجهیم...پای منبر خیلی از علما نشستم پشت خیلی از این عزیزان هم نماز خوندم...تمام منا طق عملیاتی جنوب از اروندکنار گرفته تا پیرانشهر رو هم به علت سفر های متعدد زیارتیم میشناسم....پس لزوما نگیدبهت نمیاد چون با یه عکس واسم نمیشه گفت بهت این داستانا نمیاد...توی بازی شب بحرین هم تکنوتر شدمو تکنو رقصیدم...هزار ویک غلط دیگه..ولی هیچ وقت یادم نرفته که من تظاهر نکردم...اگه واقعا تو دعای ندبه صبحای جمعه شرکت میکردم بهش اعتقاد داشتم...اگه تو مسجد قنبر علی تو پایین شهر میون داری میکردم تو رمضونای دوسه سال پیش معتقد بودم...چه نماز شبهای 11 رکعتی خوندم..یادم نمیره یکساعت ونیم طولش میدادم..ودر اخر...واله خیر الحافظین... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 9  توسط   | 

مغازه ی اکبر اقا نبش کله پزی سحر یکی از مغازه های خوار بار فروشی معروف  اون موقعه ها  یعنی( ده 60).تو خیابون شریعتی پایینتر  از خ یخچال بود.هیچ وقت یادم نمیره اکبر اقا یدونه دردونه گل پسرشو چجوری جنگ فرستاد ....مصطفی (گلپسرش) نامزد داشت....شنیدم تخریب چی گردان مسلم بن عقیل لشکر 27 شده بود (27 محمد رسول الله)...زمان حاج احمد متوسلیان...... قبل از اینکه بره لبنانو گیر فالانژ های لبنان بیفته... انشالله زودتر ازاد شه.. سال 60 بود..حاج احمد تمام بروبچ و جمع کرده بود...البته تمام تخریبچیا رو فقط... قبل از فتح المبین ..گفت فقط غیرت کنید برادرها...چیزی که مردای ایران زیاد دارن....مصطفی خیلی دوست داشت بره..ولی اکبر اقا فکر یدونه نامزد عقدش کدشو میکرد...نمیتونست رو حرف پسرش که  برا خودش مردی بود حرف بزنه....فقط میگفت.؟؟؟؟..ولش کنید چرا اینو را دارم مینویسم...حاج اکبر دوست نداشت بچش بره جنگ ولی از طرفی وقتی خیل عظیم بروبچه های مسجد محله رو میدید که هفته ای نبود که عکسشون تو یاد بود شهدای محله چشمک نزنه..نمیتونست به خودش اجازه ی مخالفت بده ...مگه مصطفی با کوروش وسعید وکامبیز وعلی ومحمد وداریوش فرق داشت...یه جور ننگ برا خودش میدونست....همون موقعه هم خیلیا بودن که بچه هاشون باید خدمت میرفتن..ولی از ترس افتادن تو منطقه ی جنگی بچشونو نمیفرستادن...ولی اکبر این جور ادمی نبود....یه روز رفتم مغازه پیشش.. تو خیابون بوی اسپند میومد...چه بوی خوشی...حاجی داشت وضو میگرفت تا نماز اول وقت بخونه....اون موقع بین زنهای خیابون شریعتی چادر مرسوم بود...بیشتر مردها ریش یا ته ریش  داشتن...اینها همه ظاهره..میدونم!!!

 2 هفته بعد از این دیدار من اعزام شدم...تا اینکه  صبح ۴ فروردین ۶۱تو کمین منافقین گیر افتادم...یادم تو بلندی های حاج عمران من وسید رو قیچی کردن(منو اون سوار موتور رفته بودیم شناسایی)...قیافشون شبیه کموله ها بود ولی فارسی حرف میزدن...معلوم بودن منافقن..چون  از من نقشه های بلندی های منطقه رو گرفتن.. منو بردن..پادگان اشرف تا باز جویی بشم(اون موقع یگانهای منافقین جدا از ارتش عراق برای خودشون عمل میکردن وحتی اسر جدا میگرفتن)..تو باز جویی خودمو جای یک فرمانده  جا زدم ..بعد باهوشون قرار گذاشتم تا منو به یک کشور ثالث مثل سوئد بفرستن..و من اطلاعاتمو در .......دامه دارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22  توسط   | 

نام کتاب ..داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد.نشر ماه ریز..نمایش نامه ای از ماتئی وینستی ویک....برگردان از تینوش نظم جو.. کتابی جیبی 80صفحه ای با قیمت 700 تومن...نمایش نامه ی واقعا لذیذیه!!!بخونید مفهوم حرفممو میفهمید... صفحه ی 73:

شب هشتم

مرد میخوام باهات عروسی کنم.

زن باشه.

مرد امیدوارم ازدواج نکرده باشی.

زن نه.

مرد عالیه.

(مکث کوتاه)

مرد خب؟

زن خب چی؟

مرد زنم میشی؟

زن امیدورام تو ازدواج کرده باشی..

مرد نه.

زن عالیه.

(مکث کوتاه)

مرد خب؟

زن خب چی؟

مرد با هم ازدواج کنیم؟

زن اره.

مرد همین الان میخوام با هم ازدواج کنیم.

زن باشه.

مرد الان.

زن الان؟

مرد الان.

زن امروز؟

مرد امروز نه الان.

زن الان؟

مرد اره

زن باشه....

(مکث کوتاه)

مرد خب؟

زن خب چی؟

مرد خب بکنیم؟

زن اره.

مرد عالیه.

( مکث کوتاه)

مرد یه شاهد لازم داریم.

زن اگه دلمون بخواد.

مرد راست میگی . شاهد احتیاج نداریم.

زن نه.

مرد خیلی خوبه.

(مکث)

مرد اصلا احتیاج به هیچکس نداریم.

زن نه.

مرد خیلی خوبه.

زن ولی شاید یک مراسم کوچولو بد نباشه نه؟

مرد اگه بخوای میتونیم بریم پشت بوم.

زن باشه.

(مرد در روی سقف را باز میکند هر دو روی پشت بام میروند)

مرد حاضری؟

زن اره.

مرد مطمئنی؟

زن اره.

مرد برای اخرین بار ازت میپرسم. مطمئنی؟

زن اره.

مرد به این وسیله خودمونو زن وشوهر اعلام میکنم.

زن اره.

..........نمایشنامو روکه میخوندم....واقعا غرق شدم تو عشق این دو نفر ...خیلی لذت بردم...از اول ماجرا چقدر حال کردم...چقدر راحت....خیلی راحت...............ولی تو دیار ما چی..به قول یه دوستی 1001 شرایط باید جور باشه...استقلال اینجا حرف اولو میزنه...استقلال فکری در وهله ی اول بعد استقلال اقتصادی.......وای چه هفت خان رستمی رو برای ابراز عشق به جنس مخالف باید بگزرونیم...بعد شم هزار ویک مشکل خود زندگی...اونورا کار ندارم ......از من به شما نصیحت از هیچ فرصتی برای ابراز عشق کوتاهی نکنید.....شرایط رو بگذا کنار....تو دوست داری شرایط ازدواج جور بشه..ولی تو مملکت ما شاید نشه؟..معاشقه با معشوق...من زندگی میکنم برای چی برای اینکه عشق بورزم.....حالا من به یک خانم..شما به خدا تون...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23  توسط   |