تبليغاتX
هيچي...
هيچي

بدون شک به زنها از اول تا ریخ تا به حال ظلم شده..این جمله ای که من به اون اعتقاد دارم..در تمام این کره ی خاکی از غربی ترین تا شرقی ترین نقاط...از موقعی که از زن به خاطر نجابتش به خاطر قدرتی که در بازوانش کمتر داشت سو استفاده شد....دنیای حیوانات رو نگاه کنید..اونجا قانون زور حاکمه..برا همینه که هرکی که زورش بیشتره فرمانده  است...نرهای گله صاحب  گله هستن..البته در اکثر موارد..اینطوره به فرض مثال نقض  در کفتارها. ماده ها به علت قدرت بیشتر در شکار و کلا درگیری فرماندهی گله را به عهده میگیرن...در مجموع اگه بخوام نسبت بگیرم بیشتر نرها  صاحب یک زندگی مشترکن...اونها حق انتخاب دارن..چرا ما باید خودمون رو تا حد حییونی خودمون پایین بیاریم....سنتی فکر نکردن سخته ..میدونم..ما مردهای  فهمیده این خاک باید به زنها ومادران فرزندان اینده این زاد بوم کهن این فرصت رو بدیم که قابلیتهای بالقوه خود را به بالفعل تبدیل کنن..با دادن فرصت های مدیریتی وکارهای بزرگ..چه اشکالی داره یه خانوم قاضی باشه...حضرت علی ع  در حدیثی گفته که قضاوت برای زنها به علت رقت قلبی که در وجودشون شغل مناسبی نیست...برای چه زنی...چه زمانی...ما باید در ک کنیم در هزاره ای زندگی میکنیم که زنها از لحاظ قابلییت های فردی با زنان 1400 سال پیش فرق کردن..کانال ماهوارره رو میزنی میبینی بابا زنه قهرمان 100 متر رو تو 10 ثانیه میدوه....زنه دانشمند جایزه نوبلو میبره..حقشم هست....ممکنه به خاطر روحیه مادر بودن بعضی از زنها (خیلی از زنها) رقت قلب بیشتری داشته باشن..ولی این مطلق نیست..در کنار این جور زنها زنانی پیدا میشن که  مانند مردها هستند(از لحاظ رقت قلبی)..خلاصه قانون باید انطعاف پذیر باشه...حالا مثلا الان تو مملکتمون داره عدل الهی اجرا میشه.. من چون دادگاه کم نرفتم  میگم که عدل زمینی هم اجرا نمیشه..نمونش این عمه ی ما حق شو خوردن چون یارو کلفت بوده نمیاد پولشونو بده..4 ساله زابراهن..اره حالا انگار مردا چه گلی بسر قضاوت زدن..

از بحث دور نشم...من مردها رو به دوقسمت مجرد و متاهل تقسیم میکنم..مردهای مجردو وللش ..مردهای مزدوج هم به دو قسمت زن ذلیل و غیر زن ذلیل تقسم میکنم...یا شما زن ذلیل هستی یا نه..به زنت نگاه کن..اگه میبینی عاشقشی حاضری به خاطرش از خیلی چیزها بگذری ..تو زن ذلیلی و این برای تو افتخاره..بهت تبریک میگم..ولی اگه نه رفتی زن گرفتی خیلی سنتی صبح میری سر کار زنتم غذاتو میپزه..هیچ عشقی هم اعمم از کادوی تولدو جشن  ازدواج اینا تو زندگیت نیست تو غیر زن ذلیل هستی..به من نگو که من زنمو میخوام ولی اگه بگه بابک اینکارو بکن..مثلا امروز  من کار دارم تو غذا رو بپز نمیکنم..چون اگه بلد نباشی که بهت نمیگه..در مورد خانمها اینو بگم اکثر خانمها اگه بدونن تو دروغ تو کارت نیست و قصد پدر سوخته بازی نداری اوناهم قلبشون رو صاف تو اختیارت میزارن......من خودم پسرم...ولی..پسرها پدر سوخته تر از دخترها هست...تو هر زمینه ای..البته به اثتسنای من وتموم پسرهای وبلاگ مثل علی سالار و سینا وهمه ....خوبایی که میان اینجا دیگه.....اینم مطلق نیست..میشه یه دختر پدر سوخته پیدا پشه....یه چیزی هم راجبه نهان اندیشی مردم ایران...مردم ایران نهان اتندیشن...یعنی تو نمیتونی دوربینتو ورداری بری تو خونه ی مردمو ته توشو در بیاری...در نهان خودشون ممکنه یه جور فکرکنن ولی جلوی دوربین ومردم دیگه جور دیگه ای بروز بدن...مثلا من بعضی وقتا اصلا حال ندارم برم نماز این رفقا به زور میگن برو نماز ..منمیتونم بگم حال ندارم..هر چی باشه به پیغمبر زادگی میشناسن منو(تعریف از خود).منم مجبور میشم یه جور بپیچینمشون...مثلا باید برم...واز این جور حرفا...خلاصه اگه شنیدید که سال قبل از انقلاب مردم در حمایت از رژیم شاهنشاهی ایران تظارهرات میکردن..بعد یک سال بعد انقلاب شد..تعجب نکنید...الانشم همینطوره......شما  خودتون امار بگیرید..با کسایی که در اطرافتون هستن..وبه احوال افکارشون اگاهید...چطوره که همه با نظام در دلشون همراهن!!!(روحی لمقام المعظم رهبری فداه)ولی توی  انتخابات شواری شهر قبلی 5 درصد شرکت کردن...خدایا خون شهدا رو دوباره بازگردون...یه بحران دیگه نیازمندیم ...تا انقلاب ابیاری بشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12  توسط   | 

اصلا حال نوشتن ندارم...میخوام راجبه زن زلیلی و مرد های زن ذلیلی ودلیل زن ذلیل شدن ادمای متشخص تر از نظر اجتماعی حرف بزنم..یه چند خطم راجبه نهان اندیشی مردم ایران و شروع ان..حا لا بعدا..
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20  توسط   | 

اسم این خوشگله علی پارسی هستش..از شانس ادم باباش ترک باشه و بعد فامیلش باشه پارسی..اقای پارسی میشه دایی من..اینم پسر داییمه..مادرش فارسه و اهل گلپایگان اصفهان خیلی مادر خوبیه برا علی...من دوست دارم زبون ترکی رو به علی اموزش بدم ولی خیلی سخته..علی سال پیش برای اولین بار به روستای زادگاه اجددادش تو نمین استان اردبیل رفت..خیلی از اب وهوای اونجا خوشش میاد..تا اون موقع چند بار اردبیل رفته بود ولی تو زاد بوم اجدادش که همون روستا بود تا حالا قدم نزاشته بود..برای اینکه به سمت خودم بکشم..زیر سیبیلی براش کادو میخرم...برا ماشینشون اهنگای دست اول ترکیه رو ضبط میکنم...بی دا او دالغان اون ایشی...باور کنید من.نژاد پرست نیستم..ولی وختی میبینم..هویت یکی رو ازش میگیرن...بعد به زور میخوان چیز دیگه ای به اون القا کنن ناراحت میشم..من هم در مقابل تغییر فرهنگ مقاوت میکنم..من متعلق به ایرانم..من خونم برای این وطن مثل صدقه است..اماده ی جان فشانی..ولی من تورکم هستم..من فرزند اذربایجانم...من فارس نیستم ولی ایرانیم..اجداد من از زمان ماده ها در این زاد بوم میزیسته اند..پس دعا کنید با اینکه سخته ترکی ر به اون یاد بدم...همیشه سعی کردم جلوی علی با مادرم بزرگم ترکی حرف بزنم..
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 16  توسط   | 

بچه ها !!!!مادر یکی از رفیقام تو ای سیو بیمارستانه...بنده خدا از یکشنبه الافه تو بیمارستان.. نیومده سر کلاس ..براش دعا کنید(مادرش)...مییگن شوهر این زن اینقدر عاشقشه که هنوز بهش دقیقا نگفتن زنت تو ای سیو چون شوهره الان دامغانه..زنش تو تهران بستری.(یه چیزی تو مایه های دروغ) ..تورو خدا دعا کنید...اسم رفیقم علی تقی پوره...خدا یا به حق این موقع این خانواده رو از نگرانی دربیار..شوهرش ۸۰ سالشه..علی بچه ی کوچیک خانواده است و۲۶ سالشه..مامانش اونو خیلی دوست داره...خدایا مامانش وسالم کن..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15  توسط   | 

 

 

یه حکایت از بچه های اردبیل...داییم تو تبریز معدن میخونه(مهندسی) ..جالبه اینم بگم این دایی ما تو شناسنامه تو پولادشهر اصفهان متولد شده اصلش ترکه.(اردبیلیه.(ترکی بلده) ..الانم تهرانه...داشتم میگفتم..داییم از استادش تعریف میکرد..استادش گویا کوهنورد بوده ودماوند روصعود میکرده..استاد میگفت ما با تمام لوازم کوه نوردی اعم از (کوله 80 لیتری+گتر+کفش دوپوش+کیسه خواب+کمکهای اولیه+باتومو+یخ شکنو........خلاصه فول امکانات میرفتن قله...اونجور که میگفت انگار نزدیک ابشار بودن(بالاتر از گوسفند سرا)0من خودم تا حالا قله نرفتم!!!دوبار تا نزدیکای رفتن..(یعنی برنامه کنسل شد...اونجام سوخت یه بار به خاطر عروسی همین عمم که شوهرش این پایینه یه بارم یادم نیست....خلاصه استاده میگه...یه دفعه دیدیم..یک نفر با کفش کتونی چینی و یه قمقمه از بالا میاد..خیال کردیم..یارو محلیه..بعد سلام علک کردیم..دیدیم.بهه یارو ترکه ...سلام نچورسین...یوروالمیاسان...هارالیسن.؟من پارس ابدییم...............بعد از سلام علک ترکی میفهمن یارو از قله میومده...بدون امکانات...فقط از اردبیلیا این کار بر میاد...البته کارش صحیح نبوده..یعنی اوصولی نبوده...این استاد داییم تبریزیه...هارای هارای من تورکم...قربانام اذربایجاننین..کیشیلرینه...اروادرینه....

 

منو مهردادیه حکایت دیگه من معمولا تعطیلات تابستو اگه وقت پیدا کنم.. تو سرعین تلپم..یه بار با مهرداد پسر عمه ام(یه عمه ی دیگه) شب ساعت 11 رفتیم سرعین مهرداد 20 سالشه..تو برگشت(بعد از اب درمانی ) نزدیکای ساعت 2 بود... دیدیم.از یه پاترول مشکی اسپرت که کناروم بود (4 تا جون 25 شیش ساله در حالی که مست مستن از ما کبریت میخوان..مهرداد خیلی ترسید(به خاطر اینکه بد مست بودن)به غیر از راننده  همشون اون عقبیه که اصلا اوت بود..ولی خداییش من نترسیدم..راهو ادامه دادیم....خارج شهر که رفتیم یه هو یه ماشین تند وتند برا ما نور بالا میزد...من کاری به کار ماشینه نداشتم گفتم بیاد رد شده..دیدیم همون پاتروله از ما رد شد و4 تا دست ازش بیرون اومد ومیخواست مارو نگه داره...هنوز زیاد از سرعین دور نشده بودیم..من به فکرم رسید اگه تا اردبیل بریم اونم این موقعه شب یا اینا کار دسته ما میدن...یا ما کار دست اینا..خلاصه با یه حرکت زیبا با کمک دستي لاین ماشین وعوض کردم...وبا توجه به این که شتاب ماشین ما(405)بد نبود پاترول عمرا به ما میرسید..همین طور شد..اول گفتم بریم پاسگاه..بعد گفتم از جاده قدیم همون راهی که از ویله دره(بیله درق) رد میشه بریم...خلاصه رسیدیم اردبیل.. ترس مهرداد باعث شده بود ته دل منم خالی بشه...یا حداقل زیاد پر نباشه..بعد از برگشت ماجرا تو کل فامیلو اشناها پیچید...و همه از تصمیم گیری به موقع این جانب در موقع خطر تشکر واظهار قدر داني کردن..منم خوشحال بودن...فقط نمیدونم یکی از دوستای بابام گفت چرا از ویله دره اومدید اونجا خطر ناکتره(راست میگفت ویله دره بیشتر به راه روستایی شباهت داره)..بعد اون ماجرا من کمی فکر کردم دیدم تقصیر خودمون بود..میدونید چیه من ومهردادتیپ زده بودیم که هيچي..  تازشم..حوله ها رو به صورت روسری زنونه رو سرمون انداخته بودیم تا جلب توجه کنیم.جوونیم دیگه...نمیدونیستم جلب این ادما رو هم جمع میکنیم..اگه مثل قدیم کله شق بودم...همونطور مسیرو ادامه میدادم..مطمئنم...این اتفاق همین تابستون افتاد...اينو گفتم تو اين شرايط بهترين را دوري از خطره نه درگيريو...که مثلا حق با منه..بابا کلي ادم چشم انتظار شما هستن..

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19  توسط   | 

براي گوش دادن اهنگ زير که خيلي زيباست..بايد ۵ ذقيقه صبر کنيد چون اهنگشو تو اينترنت پيدا نکردم خودم تو اينترنت اپلودش کردم.. با کيفيت ۱۲۸ کيلو بيت بر ثانيه ..از بابک جهانبخش 

ای حضـــورت همه خوبی مثه آئینه و آبی
تو زلالیــه یه رودی پس چـــرا در التهابی

ای قشنـگی بهــانه واســــه گفـــتن تـــرانه
تو خـــود حضــور عشقی یه کـلام عاشقانه

من هنوزم که هنوزه پرم از شعر حضورت
تو بیا تا من بخونم از نجــابت و غـــرورت

یه ستاره ای یه ماهی توی تاریکی شبهام
تو تموم آرزومی میــدونی من بی تو تنهام

خوب من ای آرزویم بی تو دلخوشی ندارم
من که با حرم نفسهات شوق بارون بهـارم

ای قشنگ قصه هایم ای که مهتابی ترینی
اوج گـــفتن یه شـعری مـیدونی تو نازنینی

نگــــواز من دیگه سیــری حـرف گفتنی نـداری
من و بااین همه احساس دست گریه می سپاری

ای حضـــورتو همیشه یه بهــونه واسـه موندن
واسه مقدم حضورت لحظه لحظه جـون سپـردن

من هنوزم که هنوزه پرم از شعر حضورت
تو بیا تا من بخونم از نجــابت و غـــرورت

یه ستاره ای یه ماهی توی تاریکی شبهام
تو تموم آرزومی میــدونی من بی تو تنهام

ترانه سرا: بهزاد جعفری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8  توسط   | 

قله یداراباد زمستون سال پیش

بر فراز ابرها دارابادشوهر عمم..توضیحات رو عکسداراباد همانجا..

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14  توسط   | 

این روزا حالم دگرگونه...نمیدونم چرا..ولی یه توریمه..میرم حموم.. 20 دقیقه زیر دوش اب خیلی گرم به ایندم فکر میکنم...به اینده ای که باید با برنامه ریزیم..بسازم...به زن ایندم.. ..به نحوه ی زندگیم...به اینکه همه چی رو باید خودم مشخص کنم...اصلا دلیل اینکه نسل سومی ها با بقیه فرق دارن همینه....میخوان مثل بابا هاشون سر بار خانودشون نباشن..نمیشه(یعنی سخته)...ولی من تصمیمو گرفتم...شاید یه کم دیر باشه...ولی هنوزم خیلی از هم سنو سالای من تو دانشگا الکی میان ومیرن..تا ززندگی برای اونا برنامه بریزه ..نه اونا برای زندگشون...نمیگم قبل ازاین نداشتم...ولی به قولی 100 درصد مدون نبوده..به اینکه با اینکه تک پسرم..وهمه چیه بابام به من میرسه ونباید کوچکترین نگرانی به خودم راه بدم...ولی بازم...نگرانم...راستش خسته هم شدم....کمبود خیلی شدید ..2 تا گوش راحساس میکنم...خسته شدم از اینکه مامانم وبابام تو ارزوهاشون برام نقشه میریزن....که مثلادختر اون رفیق بابام که پولداره وتو رشت زندگی میکنه بشه عروسمون...اصلا تا حالا این موجودو ندیدم... یه جورای مشکلات جوونا را که مبینم از ازدواج زده شدم...گذاشتم برا بعد از مدرک لیسانس وسربازیم...(هر وقت بخوام میتونم ازدواج کنم..ولی میشم سر بار بابام)چون از نظر کار الحمدالله مشکل ندارم..میدونم برای من اگه تو رشته ی خودمم کار پیدا نشه..تو شرکت تجاری خودمو پرویز و نسیم...بالاخره کار هست.(شرکت واردات صادراته)..یه نونی هست..بازم خسته شدم..از این دعواهایی که تو هر خونه ای است...تو خونه ی ما هم است...تعداد موهای سفید سرم هم شده 25 تا ...اینا رو اونروزی که فرانک از رشت اومده بود شمرد....خواهرمو میگم...دلم میخواد یه چیزی بگم تو گلوم..مونده دارم خفه میشم...تا حالا هر چی خواستم وتو دلم بود نوشتم...ولی میترسم اینو بگم...حسش خیلی غریب ودوست داشتنیه...داره خفم میکنه..اگه خبر اومد سنگوب کرده به خدا باور کنید..خدا منو کمک کنه..خودم ازش خواستم که کمکم کنه...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 18  توسط   | 

سعی کنیم همدگر را دوست داشته باشیم...زندگی زیبا با عشق به همنوع..همان مدینه ی فاضلیست که ۱۲۴۰۰۰ نفر مسئول به وجود اوردنش بودن...ولی خود خوبش گفته تا خودمون..(منو شما نخوایم نمیشه..)..پس بیایم به هم خوبی کنیم..  یه روز بابام گفت مردم..بی دین شدن هیشکی روزه نمگیره..جلوی بابام در اومدم گفتم.. خودت نمازو روزه  بوسیدی کنار گذاشتی راجبه دیگران اینتور حرف نزن..وای به روزی  که مردمان جامعه ی ما بیدین بشن....الان حداقل اگه یارو نماز نمیخونه انسانیت سرش میشه...اون موقعه است که عذاب قوم لوتی روسرمون میاد وتر وخشک با هم میسوزن...پس بیاید..اگر یکی کار خوبی میکنه...کتمان نکنیم...و اونو بیان کنیم..تا اثر روانیش تو جامعه اثر بذاره..همونکه من همیشه گفتم..نیمه ی پر لیوان..همتونو دوست دارم بای..پس چی ..کار های خوبمونو بیان کنیم..اگر به دین خدا عمل نمیکنیم..حداقل قواعد انسانی یادمون باشه...من بعضی وقتا که  این ماجرای زندان ابو غریبو  اینا رو  میشنوم..حالم از انسان بودن به هم میخوره..کسایی که اینکارو را میکنن انسان نیستن...بلکه حیواناتی در لباس انسانن..کسانی که محصول لاییک بودن غرب هستن..براشون متاسفم...و حداقل من نمیزارم تو کشورم از این بازیا در بیاد ..تهاجم فرهنگ غرب همینه...من نمیخوام... میدونم شما هم نمیخوایید پس بیاید دست در دست همدیگه..یه قول بدیم...قول بدیم..هیچ وقت ساکت نباشیم..در مقابل کارهای ضد دینی..ضد انسانی..خنثی نباشیم..
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 19  توسط   | 

اول سلام عیدو به همتون تبریک میگم...فردا با مامانم اگه خدا بخواد میرم  مصلا..مصلا نزدیک خونمون(خونمون حول وحوش میدون هفت تیره)..موندیم پیاده بریم یا با ماشین...اخه من خیلی دوست دارم اول صبحی برم امام زاده صالح.... خدا رو شکر مورد رحمت خدا بودمو هستم وخواهم بود..خود خدا توی حدیث قدسی گفته :اگر بندهای از درگاه ناامید من میدونستنن که من چقدر اون ها رو دوست دارم..از شدت شوق جان به جان افرین تسلیم میکردنن.....خدا جون...منم ..منم...بنده پر از گناهت..بابک...دوست دارم...فالله خیر  الحافظین..صبح تو تاکسی یه اقایی اینو به من داد..  ((به نام ایزد یکتا)) برگزیده ای از ایات الهی.. اعوذو بالله من الشیطان الرجیم..

!نترس از سلطنت من همیشه.

۲-نترس از فوت رزق هرگز

۳-انس مگیر با احدی جز من

۴-بحق خودم تو را دوست نیدار تو هم مرا دوست بدار.

۵- ایمن از غضب من باش

۶-تمام اشیا را به جهت تو خلق کردم تو را هم برای خودم از من مگریز

۷-ترا خلق کردم از نطفه گندیده عاجز نبودم ژس چگونه از  رزق تو عاجزم..

۸ـ دشمنی میکنی با من به جهت نفس خبیث چرا با خواهش دلت دشمنی نمیکنی بجهت من...

۹-تو واجبات مرا به جای اوری من رزق تو را میرسانم اگر تخلف کنی در ادای واجبات من تخلف نمیکنم در رزق تو..

۱۰- همه کس تو را برای خودش میخواهد ومن تو را برای خودت میخواهم..

۱۱-تو رزق فردا را نخواه چنانکه  من عمل فردا را نمیخواهم..

۱۲- اگر راضی شدی به قسمت من اسوده وراحتی واگر راضی نشدی متصل در دنیا سر گردانی به ارزوی خود نمیرسی مگر به انچه قسمت تست وبا نتیجه مزموم در نزد منی..میدونید..چیهمن صبح که از تاکسی پیاده میشدم..راننده تا کسی چند قدمی که نرفته بودم..منو صدا کرد واینو به منداد..من به قسمت اعتف=قاد دارم..قسمت این بود اینا رو برا شما بنویسم..

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21  توسط   |