تبليغاتX
هيچي...
هيچي
چند تا فیلتر شکن ناب تا  ده بیست روز جواب میده ..گفتم حالا که سایتهای زیادی فیلتر شدن من یه چند تا فیلتر شکن بهتون بدم... برید  از مرزهای احمدی نژاد عبور کنید..

.http://proxy.betlik.com

http://www.palsys.ca/proxy

http://www.callus.net

http://gate20.us

http://attention12.salama.nda.st

http://www.elite-tunez.com


 توصیه میکنم  سایت صبحانه رو حتما ببینید البته فیلتره میخواید برید رو اینجا کلیک کنید..صبحانه


شهرام جزایری در دیماه ۱۳۸۵ چه قدر شنگوله


احمدی نژاد با لباس عربی ..خدایی چقدر بهش میاد..انگار عرب به دنیا اومده..


ادامه متن...


به نقل از وبلاگ زنانه ها

چند مکالمه  تلفنی ...

حدود پنج سال پیش بود . تلفنی داشتم :
ـ مهشید جان یه خانمی هست که نیاز به کمک داره .
ـ شرایطش چیه ؟
ـ والا ما رفته بودیم فرودگاه دنبال یه مسافر ، دیدیمش که نشسته و داره گریه میکنه. اینطور که گفت با یه پسری که تو سوئد زندگی میکنه از طریق فامیل آشنا شده و رفته ترکیه و با او ازدواج کرده ، مدتی هم با هم بوده اند در آنجا. بعد این رفته ایران و آن هم آمده استکهلم که کارش را درست کند و بیاید. حالا قرار اقامت موقتش صادر شده و آمده ، اما شوهرش اصلا نیامده بود حتی فرودگاه دنبالش .ما آوردیمش خونه خودمون .  بیا با خودش صحبت کن.

دخترک روز بعد رفته بود به تنها آدرسی که از شوهرش داشت. و دید که او با زنی فنلاندی دارد زندگی میکند. مرد یک آشغال به تمام معنا بود .  او را از خانه بیرون انداخته بود و به او بد و بیراه گفته بود. به زحمت و به طور موقت در جایی برایش جا درست کردم.
دخترک 20 و خورده ای سال داشت. پاک به هم ریخته بود . هر شب زنگ میزد و گریه میکرد و روزها میرفت خانه ی شوهرش و التماس میکرد. سعی میکردم با او صحبت کنم و به او بگویم که از التماس به مرد دست بردارد. قبول میکرد و فردا باز کار خودش را میکرد. اقامتش تمام شد و مجبور شد خانه زنان  را ترک کند. اتاقی در جایی اجاره کرد و در رستورانی ایرانی کار سیاه پیدا کرد. شبها کار میکرد .

شبی باز تلفن زد. از شدت گریه داشت از پا می افتاد :
ـ این مرتیکه جا...ش
ـ کی ؟ شوهرت ؟
ـ نه ، صاحب رستوران . این آقای ...
ـ چه شده ؟
ـ شماره تلفن موبیل مرا به یکی از مشتریانش داده و گفته به من زنگ بزند تا با او باشم....

بغض گلویم را گرفت : شکایت میکنیم مهسا جان.
ـ به کی شکایت کنم ؟ من خودم مخفی ام .

مهسا پاک به هم ریخت. شبی زنگ زد و گفت میخواهد کار خودش را تمام کند. تاکسی گرفتم و رفتم پیشش و او را واقعا کشان کشان به بخش روانی بیمارستان مرکزی شهر بردم. از دست من کار بیشتری ساخته نبود. بعد از مرخص شدنش از بیمارستان او را به روانشناس  جوان ایرانی که در یکی از بخش های روانی بیمارستان کار میکرد معرفی کردم و قرار شد تحت درمان قرار بگیرد.

تقاضای پناهجویی اش یکی بعد از دیگری رد میشد. حالش بدتر میشد. به او گفتم میخواهی برگردی ؟ گفت برگردم خانه پدرم ؟ که با سرکوفت او و دیگر اعضای خانواده زندگی کنم ؟ بر نمیگردم .
جای دیگری کار گرفت و گاه زنگ میزد و گپی میزد و خودش را سبک میکرد.
یک روز تلفنم زنگ زد . مردی به سوئدی صحبت میکرد :
ـ خانم راستی ؟
ـ بله بفرمایید .
ـ تشریف بیارید ایستگاه پلیس فلان.
ـ چی شده ؟
ـ خانم... را دستگیر کرده ایم. شماره شما را به عنوان تنها آشنایش در سوئد داد.
رفتم.

مهسا را در کریدور یافتم .
ـ چی شده مهسا ؟ چی کردی ؟
ـ توی مغازه اون زنه رو دیدم ، کتکش زدم.
ـ کدوم زنه رو ؟
ـ اون که با شوهرم زندگی میکنه .
ـ مهسا جان. اون آشغال دیگه شوهر تو نیست. آخه زورت به خودش نمیرسه زنش رو میزنی ؟ دختر تو اینجا غیرقانونی زندگی میکنی ، واسه خودت پرونده درست نکن.

مهسا با ضمانت من آزاد شد. قرار شد تا 50 متری آن زن هم نرود. به من قول داد که دیگر نرود دم خانه آنها. میدانستم که نمیتواند به قولش عمل کند. مهسا دم آن خانه خورد شده بود و مجبور بود خورده هایش را در آنجا جمع کند.

مدتی بعد ، یک بار که به تلفنش زنگ زدم ، دیدم که تلفنش عوض شده. مهسا را گم کردم.

بعد از یک سال زنگ زد و سلام و احوال پرسی... گفت که حالش بهتر است و با یک جوان سوئدی زندگی میکند اما اقامتش هنوز مشکل دارد. شماره ای به من نداد ، من هم نپرسیدم.

حدود شش ماه  پیش زنگ زد :
ـ سلام ، منم . یه خبر ...
ـ اقامتت اومده ؟
ـ نه هنوز ، یه خبر دیگه . الان خبردار شدم و خواستم به تو بگم.
ـ چی ؟
ـ حدس بزن .
ـ ببین مهسا جان. اصلا نمیتوانم حدس بزنم. بگو اذیت نکن.
ـ دانشگاه قبول شدم ؟
ـ چی ؟ شوخی میکنی ؟ چه رشته ای ؟
ـ پزشکی ، در یکی از شهرهای دانشگاهی شمال.
ـ اوه خدای من. تو با شرایط سختی که داشتی ، نه امکان زبان خواندن درست و حسابی داشتی و نه آرامش لازم برای یادگیری . دختر تو نابغه ای.
ـ فقط آسیستانم اگر قبول کنه و کمی کمک خرج بهم بدن. خودم هم کار میکنم.
ـ موفق باشی دختر. بی خبرم نگذار.

امشب تلفن دوباره زنگ زد :
ـ الو ، سلام ، مهشید ، منو میشناسی ؟
ـ مهسا ؟
ـ آره ، خوبید ؟
ـ من خوبم دختر ، تو چطوری ؟
ـ خوبم ، زنگ زدم بگم که اقامتم اومده. امروز خبر شدم .
ـ واوووووووووو.... تبریک . الان کجایی ؟ چه میکنی ؟
ـ ترم  دوم پزشکی هستم. درسام هم خوب پیش میرن.

بقیه اش دیگر گفت و گوی من بود با مهسا. مهسا بعد از پنجسال  در سوئد ، اکنون ترم  دوم  پزشکی را میگذارند. بعد از مدتها رنگ آرامش دید و انتظار اخراج از سوئد را از سر بدر کرد. دختر بسیار باهوشی است که مطمئن هستم دوران تحصیلش بسیار خوب پیش خواهد رفت.
لای صحبت هایش گفت : مرده چند وقت پیش  شماره ام را پیدا کرده و زنگ زده که برگردم پیشش.
گفتم : مهسا ، بهت قول میدم ، اگر برگردی خودم از سوئد اخراجت میکنم.
گفت : مگه خرم برگردم. تازه دارم نفس میکشم.
گفتم : تو خیلی باهوشی ، تو به هر جا بخواهی میرسی ،یک دنیا جلوی رویت است.  خودت را دست کم نگیر دختر ، قدر خودت را بدان و دیگر به کسی اجازه نده تو را اینقدر تحقیر کند و له کند.
گفت : به شما قول میدهم. قول ِ قول .. قول زنونه .

تلفن مهسا ، شنیدن صدای شادش بعد از سالها غمی که در صدایش موج میزد ، شنیدن تشکرهایش مرا شاد کرد. گفتم این شادی را با شما شریک شوم.
همین.

پس نوشت : اسم مهسا در حقیقت چیز دیگری است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13  توسط   | 

حساب ذخیره ارزی پول ندارد.دکتر داری چیکار میکنی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 0  توسط   | 

بينندگان تلويزيون آمريكا با ديدگاه جديدی نسبت به ايران امروزی آشنا می شوند

خبرنگار كارآزموده ايالات متحده تصويری از ايران تهيه می كند كه از عناوين خبری فراتر می رود



استيون كافمن
عضو هيات تحريريه يو اس اينفو

واشنگتن – تد كاپل(1)، خبرنگار كارآزموده در فيلم مستند دو ساعته خود به نام "ايران: خطرناك ترين كشور" كه روز 19 نوامبر از تلويزيون ايالات متحده پخش شد گفت "ايران شبهاهت بسيار ناچيزی به آنچه در آغاز به نظر می رسد دارد."

بينندگان آمريكايی برنامه نگاه عميق تری نسبت به آنچه اغلب در اخبار عصرگاهی پخش می شود و بر فعاليت های هسته ای دولت ايران متمركز است به دست آوردند.

كاپل در مصاحبه هايی در سراسر ايران به جوانان به ويژه افراد زير 30 سال – اكثريت جمعيت ايران – و زنان كه بيش از نيمی از جمعيت دانشجويان دانشگاه ها را تشكيل می دهند توجه زيادی نشان داده است.

كاپل در روايت فيلم خود گفت "زنان و جوانان همواره باعث ترس اصول گرايان و الهام بخش اصلاح طلبان هستند." برنامه او به آمريكايی ها جامعه امروزی و مغزهای كامپيوتر – روان در زبان انگليسی و دارای حضور ذهن – را نشان داد كه زير پوسته دولت مبتنی بر مذهب و سلطه جوی اين كشور قرار دارد و عناوين روزانه خبری را به خود اختصاص می دهد.

اين فيلم با تصويری كه هنوز بسياری از آمريكايی ها از ايران سال 1979 و زمانی كه انقلابی های دانشجو سفارت ايالات متحده را در تهران اشغال كردند و ديپلمات ها را 444 روز گروگان گرفتند در ذهن دارند بسيار متفاوت است. مقدار زيادی از شهرت كاپل از سال 1980 به دست آمد كه برنامه نايت لاين(2) او به عاقبت كار گروگان های آمريكايی پرداخت.

كاپل گفت گروگان گيری ديپلمات ها "در راس فهرست گله های آمريكايی ها قرار دارد،" ولی افزود كه ايرانيان نيز گله های خود را دارند. آمريكايی ها دانستند كه ايرانيان نقش ايالات متحده را در بركنار كردن نخست وزيرشان مصدق در سال 1953، حمايت ايالات متحده از رژيم پهلوی در جنگ های داخلی و شليك به پرواز 655 ايران اير در سال 1988 كه باعث مرگ 290 سرنشين غير نظامی آن شد به ياد می آورند.

كاپل گفت "ما تكرار می كنيم، پر و بال می دهيم و زندانی الگوهای موجود از يك ديگر می شويم. آنان چنين می كنند و ما هم همين كار را انجام می دهيم."


كاپل گفت تلفات جنگ 1988-1980 ايران و عراق "نسلی جديد را به وجود آورد،" و يادآور شد كه 70 درصد از جمعيت اين كشور زير 30 سال است.

از ديد كاپل "نا آگاهی از اين كه چه كسی رييس جمهور است می تواند يك امتياز و پوششی محافظ به شمار رود." اين فيلم پسران نوجوان را در حال اسكيت برد سواری و بازی بيليارد و زنان جوان را در حال كشيدن سيگار و مشغول گپ اينترنتی نشان می دهد؛ اين صحنه ها ممكن است در هر شهر آمريكايی نيز به چشم بخورد.

محدوديت های موجود در اختلاط مردان و زنان قرار ملاقات بين آنان را مشكل می كند. يك فيلم ساز كه كاپل با او مصاحبه كرده بود هفته ای را در زندان به سر برده است، زيرا او را با دوست دخترش دستگير كرده بودند. او توضيح داد "ما ازدواج نكرده بوديم، بنابراين اجازه نداشتيم با يكديگر قهوه بنوشيم."

كاپل همچنين احتمال می دهد تغييرات ايجاد شده در جامعه مردسالار اين كشور به خاطر تعداد روز افزون زنانی باشد كه به دانشگاه می روند و به احتمال زياد حاضر نيستند نقش سنتی زن را در خانه ايفا كنند.

بسياری از افراد جوان ايران به طور كامل در عصر اطلاعات مشاركت دارند و با استفاده از وب نوشت ها يا "بلاگ ها" كه روشی بدون مقررات برای بيان ديدگاه هايشان و پرداختن به زندگی روزمره و حتی سياست به شمار می رود نظرات خود را بيان می كنند. آمار سال 2005 تعداد وب نوشت های فعال ايرانی را بين 40.000 تا 110.000 نشان می دهد.

يك گزارشگر زن ايرانی كه وب نويسی را "رسانه ای جايگزين" خواند گفت "می توانم مقالات و ديدگاه هايم را كه اجازه صحبت درباره شان را ندارم بنويسم. او پس از بسته شدن وب نوشت پيشينش توسط يك روش فيلتر كننده كه لغات خاصی را هدف قرار می دهد مراقب كلماتی است كه استفاده می كند.

كاپل اشاره كرد كه رويكرد فيلتر كردن دولت ايران تصاوير نيمه لخت يك ستاره آمريكايی را پوشش نمی دهد، اما دسترسی به تارنمای صدای آمريكا را ناممكن می سازد.

كاپل گفت "ايران پس از چين مقام دوم را در فيلتر كردن تارنماها دارد. با اين وجود يكی از زنده ترين وب نويسی های دنيا را به خود اختصاص داده است."

كاپل گفت بيشتر ايرانی ها خواستار روابط عادی با ايالات متحده هستند

تصوير دايمی رسانه های غرب از ايرانيانی كه فرياد می زنند "مرگ بر آمريكا" حاكی از آن است كه درگيري، تنها روابط دوسويه امكان پذير بين آمريكايی ها و ايرانی ها است. با اين وجود جوانان به كاپل گفتند كه آمريكا و مردم اين كشور را دوست دارند، حتی يك نفر حمايت خود را از بوش، رييس جمهور ايالات متحده اعلام كرد.

يكی از پيش كسوتان انقلاب سال های 1979-1978 به كاپل گفت نظرسنجی او نشان داد كه 75 درصد از مردم ايران خواستار روابط عادی با ايالات متحده هستند. ممكن است اين نظرسنجی بيش از اندازه افشا كننده بوده باشد، زيرا اين فرد در نهايت به دو سال زندان محكوم شد.

شعار زشت "مرگ بر آمريكا" كه در همه جای فيلم حضور دارد در تصوير تهيه شده از كودكان مدرسه ای كه به تكرار آن آموزش داده شده اند به عنوان بازتابی خسته، اجباری و غير اشتياق بر انگير معرفی می شود؛ اين كودكان شعار را تكرار می كنند اما اين كار را "بدون علاقه زياد، بدون تاكيد زياد و بدون هيچ درك واقعی انجام می دهند." فيلم كاپل حتی پسری را در حال خميازه كشيدن نشان می دهد.

ايرانيان حاضرند از دولت انتقاد كنند اما "خطوط قرمزی نامريي" پيش رويشان است

كاپل روز 19 نوامبر در مصاحبه ای با برنامه ميت د پرس(3) شبكه ان بی سی گفت ايران در مقايسه با كشورهای خودكامه ديگر "حس متفاوتی دارد." برخی از ايرانيان محمود احمدی نژاد، رييس جمهور اين كشور را قهرمان فقرا می دانند، اما ديگران او را فردی نادان و مايه نااميدی در امور بين المللی می بينند.

كاپل گفت "ايرانی ها مشتاق صحبت كردن هستند. آنان از رييس جمهورشان انتقاد می كنند و برخی از آنها به همان تندی و استفاده از همان گونه حاضر جوابی كه مردم ...[ايالات متحده] برای انتقاد از بوش استفاده می كنند اين كار را انجام می دهند" و تا حد مقايسه دو رييس جمهور پيش می روند و افزود "اين مساله تا حدی باعث شگفتی من شد."

كاپل گفت با اين وجود "اگر از برخی از خطوط قرمز نامريی آنها بگذريد می توانيد به خاطر بی خطرترين چيزها زندانی شويد. و می توانيد به خاطر بی خطرترين چيزها با خشونت مواجه گرديد. زندگی در اين كشور آسان نيست."

كنترل صورت گرفته توسط مقامات مذهبی در فيلم مستند كاپل مشخص است. كاپل در روايت فيلم می گويد مذهب در ايران "عنصر اصلی نظارتی جمهوری است،" و از پزشكی نقل می كند "در دوران گذشته ... ما در منزل نماز می خوانديم و برای نوشيدن بيرون می رفتيم. الان در منزل می نوشيم و برای نماز خواندن بيرون می رويم."

ابراهيم يزدي، وزير پيشين امور خارجه ايران به كاپل گفت ايرانيان بايد مردم سالاری را خودشان بياموزند.

يزدی گفت "من معتقدم مردم سالاری فرآيندی آموختنی است. چيزی نيست كه بتوانيد آن را بخريد، صادر كنيد و يا وارد نماييد. و هيچ كس مردم سالاری را در كلاس های درس آموزش نخواهد داد. ما بايد از طريق تجربه خودمان بياموزيم."
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21  توسط   | 

دوستان گرامی این وبلاگ از اقای بابک به من رسیده..تمام تعهدات لینکی منعقد بین اقای بابک و شما  لینک دهندگن گرامی فعلا معلق میباشد ولی در صورت  توافق  طرفین اوضاع بر احوال گذشته است...دوستدار شما هیچی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23  توسط   | 

برای خودم.....
ارادت خوبه ولی هنوز ضعیفه..
تلاش میکنی..ولی هنوز کمه...
یاد خدا رو میکنی..ولی نه همیشه...
وای که من چقدر کار دارم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3  توسط   | 


دلم همین رنگیه....برو پایین ببین اسکول کیه..































































































































برو بالا ببین اسکول کیه...اس ام اسی بود...





















































+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 19  توسط   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11  توسط   | 

تقدیم به کسی که به خاطر او بهانه ای برای زندگی دارم.تقدیم به زیبایی که چشمان من عیار زیبایی اوست...نه از برای زیباروییش...که زیباروست..به خاطر درونش...دوستت دارم .....خدا من را چقدر دوست دارد که تو دوست داشتنی را جلوی چشمانم قرار داد..
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7  توسط   | 

یلدا بازی یه جور بازیه جدیده من الان تازه فهمیدم...اگه میخواید بدونی چیه اینکه باید ۵تا اعتراف کنم و ۵نفر رو دعوت کنم به اعتراف. گاهی اعتراف خیلی میچسبه تازه اعترافای بقیه رو هم بخونی....
1 من بچه که بودم تا 10 سالگی سر جام میشاشیدم.
2 من بچه که بودم 7 سالگی رفتم ختنه کردم.....
3 سوم راهنمایی اینقدر چاق بودم که به من میگفتن خیکی..
4 من دروغ کم نگفتم..
5 من دوست دارم 3 تا توله داشته باشم( منظورم بچه هامه) حالا باید پنچ نفرو معرف کنم..اول شاجین http://shajin.blogfa.com
دوم علیhttp://cam.persianblog.com
سوم الهام..http://elhamr.blogfa.com
چهارم.صبراhttp://sabra.blogsky.com
پنجم.خانم گزل زادهhttp://www.mgozal.persianblog.com
.
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 19  توسط   | 

 

 

من همیشه میگفتم که راننده گیم درجه یکه...هنوزم میگم..اینو از حرفای راننده های فامیل از عموم  و شوهر عمه ها خلاصه هرکی رانندگی منو دیده میگه( نامبر وانه)تو فامیل ما اپیدمی پایه یک هست نه اینکه تو فامیلمون راننده تریلی چیزی داشته باشیم...کله پایه یکیم.. دیگه..(...حتی بچه های کوچه هم میگن.....فقط هم به  چند نکته مربوطه..۱ سرعت عمل بالای من۲ نترس بودن از اینکه چه بلایی سر ماشین میاد..)میگن جربزه(...سر این شد به بابام گفتم چرا منو نمیزاری برم پیست ازادی قول میدم با حکم قهرمانی بیام..هنوزم نرفتم..چون باباهه..اخر سر ماشین که  برام نخرید گفت بیا ماشین من برا تو....ماشین بابا هه رو هم نمیشه اسپرت کرد) یه ۴۰۵ گلابی اصلا لخت لخت) یعنی هیچی نداره.....حتی یه تیونیینگ ساده هم نشده) یه چیپ ست)chip set هم نمیشه روش گذاشت....بهش میگم بابا بیا یه هواکش اسپرت بزارم میگه..ماشینو از فابریکی در نیار( اگر ماشینش  ارم طرح ترافیک نداشت قبول نمیکردم..ولی خوبه به تمام کارام میرسم الحمدالله..)چون هر جا بخوام میتونم برم ...خلاصه انگاری در اینده نزدیک پام به پیست ازادی  باز خواهد شد.)اینو از حرفای اون روز بابام فهمیدم..فقطم برا تفریح ولذت وهیجانش ...البته میدونم دست بالای دست زیاده...ولی هیچوقت یادم نمیره منم یک انسانم با تواناهایی خودم...بچه ها سرعت نرید پلیس بزرگراه میگیرددتون..بیا اینم نتیجه سرعت

 

خداییش دلم برا این جسدای  پرشیا میسوزه چون مقصر نبودن...ولی اگه یواش میرفتن....قدرت سرعت عکسالعمل بیشتری در برابر کامیون ولوو سوسماری داشتن..این تصادف در استان اردبیل محور مغان به وقوع پیوسته...همیشه یوواش برونید...اگرم هیجان دارید تو پیست فقط ..یا اگه نیست جاهای خلوت لطفا...ببینیند اینا که مردن مقصر نبودن...

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 17  توسط   |