این روزا حالم دگرگونه...نمیدونم چرا..ولی یه توریمه..میرم حموم.. 20 دقیقه زیر دوش اب خیلی گرم به ایندم فکر میکنم...به اینده ای که باید با برنامه ریزیم..بسازم...به زن ایندم.. ..به نحوه ی زندگیم...به اینکه همه چی رو باید خودم مشخص کنم...اصلا دلیل اینکه نسل سومی ها با بقیه فرق دارن همینه....میخوان مثل بابا هاشون سر بار خانودشون نباشن..نمیشه(یعنی سخته)...ولی من تصمیمو گرفتم...شاید یه کم دیر باشه...ولی هنوزم خیلی از هم سنو سالای من تو دانشگا الکی میان ومیرن..تا ززندگی برای اونا برنامه بریزه ..نه اونا برای زندگشون...نمیگم قبل ازاین نداشتم...ولی به قولی 100 درصد مدون نبوده..به اینکه با اینکه تک پسرم..وهمه چیه بابام به من میرسه ونباید کوچکترین نگرانی به خودم راه بدم...ولی بازم...نگرانم...راستش خسته هم شدم....کمبود خیلی شدید ..2 تا گوش راحساس میکنم...خسته شدم از اینکه مامانم وبابام تو ارزوهاشون برام نقشه میریزن....که مثلادختر اون رفیق بابام که پولداره وتو رشت زندگی میکنه بشه عروسمون...اصلا تا حالا این موجودو ندیدم... یه جورای مشکلات جوونا را که مبینم از ازدواج زده شدم...گذاشتم برا بعد از مدرک لیسانس وسربازیم...(هر وقت بخوام میتونم ازدواج کنم..ولی میشم سر بار بابام)چون از نظر کار الحمدالله مشکل ندارم..میدونم برای من اگه تو رشته ی خودمم کار پیدا نشه..تو شرکت تجاری خودمو پرویز و نسیم...بالاخره کار هست.(شرکت واردات صادراته)..یه نونی هست..بازم خسته شدم..از این دعواهایی که تو هر خونه ای است...تو خونه ی ما هم است...تعداد موهای سفید سرم هم شده 25 تا ...اینا رو اونروزی که فرانک از رشت اومده بود شمرد....خواهرمو میگم...دلم میخواد یه چیزی بگم تو گلوم..مونده دارم خفه میشم...تا حالا هر چی خواستم وتو دلم بود نوشتم...ولی میترسم اینو بگم...حسش خیلی غریب ودوست داشتنیه...داره خفم میکنه..اگه خبر اومد سنگوب کرده به خدا باور کنید..خدا منو کمک کنه..خودم ازش خواستم که کمکم کنه...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 18  توسط
|