سفرنامه ی بابک قسمت اول
ساعت 8 صبح روز چهار شنبه مورخ هشتم تیر ماه 1384 از خواب برخواستم.باید به عادت هر روز برنامه ورزش صبحگاهی از مجموعه ی تلوزیونی (واما امروز )را نگاه میکردم.ولی انروز اصلا حال و حوصله ی نرمشوگرم کردن بدنم را نداشتم.
روز قبل مادر و خواهرم مسافر یزد شده بودند.حالامنم واین خانه ی بیروح !
بدنم را از تخت خواب کندم.طبق معمول سری به اشپز خانه زدم.ناخنک به ما یحتوی(محتوا)یخچال زدم وبرگشتم درون حال تلوزیون برنامه ی به درد بخوری نداشت.روشن نکرده ساکتش کردم.روی کاناپه لم دادم .آههههههههههه !پسر تو باید الان تو راه اردبیل باشی . تا حالا همچین بی خیالی در عمرتون دیدید؟؟؟؟؟
مثلا ساعت را برای 4.5 صبح گذاشته بودم تا زود حرکت کنم و به گرمای تابستان گرفتار نشوم.
سفر اردبیل بهانه ای برای حرکت به سمت میعاد گاه( میهن پرستان ) ها یعنی قلعه ی بابک بود.
ساعت 8.45 دقیقه بود. انگار تنها نبودم وکسی مرا یاری میکرد.با نهایت سرعت اسباب سفر را مهیا کردم .از فلاسک چای گرفته تا چادر 6 نفره که برای کمپینگ در قلعه ی بابک استفاده میشود.شیر گاز و اب و در پنچره را ا نهایت وسواس بسته وکنترل کردم.
ساعت10.50دقیقه سوار ماشین شدم واما سفر عشق اغاز شد.
برای خروج از تهران این مسیر را برگزیدم:خیابان شریعتی-عباس اباد-یوسف اباد-اتوبان کردستان -اتوبان حکیم-اتوبان شیخ فضل الله-ازاد راه تهران کرج.......................................
این مسیر نسبت به مسیر اتوبان همت مزیت نبود ترافیک سنگین ودر نتیجه صرفه جویی در زمان را داراست.
الان که سفر نامه را مینویسم روز جمعه 17 تیر ماه است و وقایع را از روی دفتر چه یاداشتم عینا ذکر میکنم.((ساعت 11.10 دقیقه هنوز به اتوبان کردستان نرسیده ام)).در خاطرم هست که در اتوبان شیخ فضل الله نوری به ترافیک سنگینی بر خوردم.
در ان لحظات میوه های توشه ی راه را تناول میکردم. خوب من صبحانه نخورده بودم.ولی شاید سرنشینان خودرو های مجاور نمیدانستند.مثل گوریل در قفس, مرا موقعه خوردن موز نظاره میکردند........
مثل تمام وقتها مسیر 30 اندی کیلومتری تهران کرج شلوغ بود .ساعت 11.58 دقیقه به عوارضی کرج-قزوین رسیدم..........................ادامه دارد.