تبليغاتX
هيچي... - واما عشق..
هيچي
داستان ماه واب..
یه روز از اون روزایی که ماه تو اسمون روز هم دیده میشد....یه روز از اون روزهای عاشقونه تابستون..یه روز خوب خدا..نزدیکای غروب ماه توجهش به زمین جلب شد..اخه میدونید چیه ماه تو این کهکشانها اینقدر جا برای دیدن داشت که این زمین اندازه ی یه نقطه برای دیدن ارزش نداشته باشه..نگاه نکن که دانشمندا میگن ماه قمر زمینه...ماه ازاده...داشتم میگفتم..ماه توجهش به زمین جلب شد...به یه نقطه تو اذربایجان..یه جایی تو اردبیل...یه برکه ی سر سبزو قشنگ...ماه دوستدار پاکی وزلالی برکه شد..همون
زلالی ای که باعث میشد تا تموم پست وبلندیهای ته دل برکه دیده بشه....به خاطرهمین از فردای اون روز بغیر از شبا صبح ها هم میومد...تا فقط زلالیه برکه رو تو نور خورشید ببینه...ماه شبها هم برکه رو میدید..ولی شبها برکه اینه ای بود برای ماه...خودش وفقط خودش...برکه هم ماه رو دوست داشت... برکه هم شبها فقط ماه رو میدید..ستاره ها نوری نداشتند...ولی جرات نداشت بگه ماه قشنگ دوست دارم...مثل کسی که عاشق یه بازیگر سینما میشه..و میترسه ابراز علاقه کنه..شاید خیال میکنه اون دست نیافتنیه..حالا بازیگر سینما نه عاشق یه بزرگتر از خود...عاشق یه خوب تر از خود..عاشق یه چیز عالی تر...اخر داستان من قراره ماه به برکه نرسه...ولی تو اساطیر ما وقتی ماه تو اب میفته میگن که ماه به اب رسیده... وبه ترکی میشه ایسودا(ماه در اب)..ولی تو داستان من برکه برای اینکه عشق خودشو ثابت کنه...بزرگ وبزرگتر و بزرگتر و بزرگتر شد...تا بتونه به یاد عشقش هر شبانه روز دوبار جلو و عقب بره(جزر ومد)اون موقعه برکه شده بود اقیانوس..خیلی بزرگتر از قبلش بود...وماه همون خوشگل دست نیافتنی بود...حالا دوتا چیز بزرگ عاشق هم بودن...ولی جدا از هم...نیازی هم نمیدیدن به هم برسن..نیاز نبود ماه در اب برکه بیفته تا به هم برسن....
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22  توسط   |