تبليغاتX
هيچي... -
هيچي
داستان الاغ و ملت..
(اقا من یه فرمول ریاضی نوشته بودم منتا تو محیط ورد بود .نیومد اینجا حالا شما فرض کنید اینجا یه فرمول هستش که باید اونو بفهمید)..قرار بود از اینی که اینجا نوشتم همین فرمول اوله خط ومیگم.. چیزی بفهمم!!!...یعنی باید اولش میخوندم تا میفهمیدم...اونکارو نکردم.تنبلیم که نمیومد..بابا هزار تا کار دارم...هزار تا قسط دارم که بدم.....قسط زایمان شهناز ..پول مدرسه مهناز ...هزینه زندگی سوناز..این اخری رو نمیشناسی خواهر کوچیکمه..از وقتی که بابام مرد اینم شده جزو نون خورام...هنوز قصد 67 اتولم(اتومبیلم)تموم نشده که ماشین 1 تومن(یک ملیون) خرج ورداشت...بردم پیش اوس محمود ..میگه موتور شاتو زده..منم نفهمیدم یعنی چی....ولی گویا تمام زانتیاها این بلا سرشون میاد...مسعود به من گفت که زانتیا نخرا...حکایت خرابی زانتیا از اونجا شروع شد که فرانسویها ودر راس اون شرکت سیتروعن خواست این ماشینو بکنه تو پاچه ی ملت ایران.سایپا هم گفت بیا من کمربندشو باز میکنم بکن تو پاچش...دیگه به بقیش کاری ندارم..ولی گویا سیلندر سوم تمام زانتیا های تولید ایران در دیزاین اصلی شرکت(desighn) اگه درست نوشته باشم همین ایرادو دارن. و شرکت محترم سیتروعن این ایرادو به مسیولین خدمتگذار و خداجوی محترم سایپا نگفته بود...امید وارم خدا رو پیدا کرده باشن ..هرچند برای خدا جو بودن نیازی نیست مسئول باشی .
به من چه.. منکه قراره ماشینو عوض کنم..3 تا قسط دیگه میرم یه کرولا 2007 میخرم...شنیدم از زانتیا بیتره..راستی امروز که داشتم از سر کار میومدم یک خانم خوشگلو تو خیابون دیدم گفتم تو مسیر برسونمش اخه برف میومد...خانومه متشخصی بود..منشی یه شرکت تو شهرک غرب بود از واحد تهران جنوب حقوق تموم کرده بود. جلو تررفتیم فهمیدم از شوهرش طلاق گرفته..دست خودم نبود وجدانم اجازه نمیداد اون تنها باشه ..شهناز ومهناز قراره اخره این هفته برن دوبی..منم هنوز از اخرین صیغه نامه ای که حاج محمود بهم داده بود یه کپی دارم.اخوندها هم که به ما گفتن ثواب داره..ولی از یکی که قران بلد بود شنیده بودم که هیچ جای قران نیوده میتونی زن و دختر صیغه کنی..البته کنیز فرق داره خوب اون موقعه تو فرهنگشون بوده..میگفت تو قران گفته باید زود ازدواج کرد..خلاصه خانومی را پیاده کردم..
این توله منو خیلی اذیت میکنه ..شیر علی رو میگم..پسرمه! قیافش به مادر بزرگ مادرم رفته موزرد وچشم سبز...همه به من گفتن این چه اسمیه ...بدبختی من برای هفته بعد شیر علی هستش...نمیبرنش دوبی..موندم چیکار کنم..شاید ببرم مامان نگه داردش..چه خط روندی داره این خنومیه من..نه این وکیل رو میگم..اسمش چی بود...اها ربکا...امتحان وکالت داده ولی رد شده..من بهش میگم خانوم وکیل..مهم نیست..منشی..
داشتم میگفتم اون فرمولو نفهمیدم چون غرقه تو زندگی شدم...خدا یا تو کجایی...چرا یادت نمیکنم..چرا مملکتمون اینقدر خوبه...ولش کن...حالا بقیشو بدن نمیگم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18  توسط   |