تبليغاتX
هيچي... - و اما دوست داشتن
هيچي

بعد از چند ماه ...درست جایی که فکرشو هم نمیکردم باز یاد روز های خوش خودم با هاش افتادم.اردبیل رفته بودم برای گزمخ(گشت و گذار به زبان ترکی) 24 شهریور به بعد بود دقیقا نمیدونم چه روزی.مهرداد مرخصی اومده بود خونشون.دوست داشتم ببینمش .پسر عممه. تهران سربازه. بچه ی با حالیه . مثل خیلیا خراب رفیقه.2 سال از من کوچیکتره.رفتم خونشون برام فیلمی رو گذاشت که اولین بار با عشقم رفتیم از سر مجبوری دیدیمش..چون سانسش به وقت تنگمون میخورد!!.

فیلم وفا یا نمیدونم یه همچین چیزی.. بود که رفتیم.....خیلی چیزا را نتونستم بهش بفهمونم ..قبول دارم اشتباه کردم..ولی اونم به من فرصت جبران نداد...نمیدونم فهمید که خیلی دوستش دارم...چی بگم خدا ...شاید ترسوم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22  توسط   |