تبليغاتX
هيچي... -
هيچي

یک داستان مینی مالیستی

توضیح :داستان مینی مالیستی به داستان کوتاهی اطلاق میشودکه در چندین کلمه مثلا 55 کلمه مفهومی را یاداوری کند.کسانی که ناصر را میشناختن میدونستتندکه اون جوون خوبیه یعنی از هر نظر بین جوانهای محل یا شاید شهر شون نمونه بود.ناصر ارپی جی زن گردان ابوالفضل العباس  لشکر 31 عاشورا بود.نمیدونم ولی دوست دارم بدونم  خدمه ی تانک های رودروی ناصر چه گونه از دست گلوله های اتشین ارپی جی اون جونشون رو حفظ میکردند؟

تانک که جون نداره.یه تیکه اهنه.ولی ناصر میگفت ارپی جو رو باید حس کرد . من که نمیفهمم. فکر می کنم.شاید به نظر من این یک حرف کلیشه ای باشه که اکثر کارگردانهای جنگ مثل حاتمی کیا وملا قلی پور و جمال شورچه و تبریزی و درویش و.............. خیلی های دیگه میخواستند بیان کنند.ولی من برای اولین بار چند روز پیش در قطعه ی شهدای قبرستان بهشت فاطمه تونستم کمی از این حرف رودرک کنم.در اون قطعه ادمهایی رو دیدم که با من وتو از لحاظ شان اجتماع هیچ فرقی نداشتن یکی استاد دانشگاه یکی سوپور یکی اهنگر و...........ولی تنها تفاوت من با اونا در باور هایمان بود . من این رو از یک بزرگ شنیدم که اگر انسان باور کنه که کاری را که از لحاظ مادی غیر عملی هستش انجام بده انجام میده.  در این دنیا درسته تمام اب ها طبق قوانین فیزیکی در سطح دریا در 100ولی یادمون نمیره اگر اوستا کریم بخواد همون اب در 10000000 درجه هم جوش نمیاد. پس اگه ناصر به من گفت که باید گلوله رو حس کرد لابد اون حس میکرده.

کافر همه را به کیش خود پندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 0  توسط   |