
روزهای اغازین ترم تابستون دانشگاه۱۳۸۳
هوا خیلی گرم بود.چند دقیقه یک بار یقه ی پیرهنم رو بالا میگرفتم وداخلش فوت میکردم.استاد با متانت تمام ارام ارام مینوشت.انگار نه انگار که هوا گرم و کولر خراب وماژیک وایت بورد بیرنگ و.... هزار ویک مشکل دیگر وجود دارد.گاهی اوقات با خودم فکر میکنم این معلم ها باید از کره ای دیگر امده باشند.مثل اینکه هیچ حاجت ومشکلی در زندگی ندارند به غیر از درس دادن به ما ولی اونها هم انسان هستند. مادرخودم معلمه هم مجبوره معلم دلسوز سر کلاس باشه .هم مادر مهربان فرزندانش .هم همسری مهربان برای شوهرش و.........
انصا فا هم بیش از حد توانش فعالیت مفید انجام میده. مثل شمع اب شدنش رو در این چندین سال زندگی با اون لمس کردم.
استاد مردی میان سال با قدی بلند بود. ته ریشی جو گندمی به صورت داشت. صورتی افتاب دیده روی وجودش خود نمایی میکرد شاید به فکر بعضی از دختر های کلاس برنزه کرده بود ولی خوب صورت سفید افتاب دیده ی استاد ما زیبا بود.موهای خوش رنگ ولختش روی چهره اش بازی میکرد.مرد خوش قیافه و همچنین خوش لباس بود. کت و شلوار دوخت هاکوپیان به رنگ سرمه ای روشن روی بدن خوش اندامش خود نمایی میکرد.
کاملا واضح بود که چند تا از دخترهای کلاس در انتظار یک روی خوش از استاد بودند تا به اون به اصطلاح امروزی پا بدند. حالا نیتشان رو نمیدونم .نمره ی درس یا شاید هم منش استاد اونها رومجاب کرده بود؟
ولی استاد به چیزی جز درس فکر نمیکرد.
این رو میشد از نگاهش فهمید. محمد رضا کنارم نشسته بود. ولی حواسش پیش استاد نبود.توی نخ دوتا از دخترهای جدید الورود بود تا زود تر از بقیه رو شون کار کنه.
دختر ها مهمان بودند.دانشگاه من ومحمدرضا مهمان زیاد میگیره واین برای جیب دانشگاه و ادم هایی مثل محمد رضا مفیده.
همین موقعه یکی دم در اومد وکاغذ سفیدی به استاد داد. استاد به روشی که با تجربه به دست میاد مسئله ی تازه نوشته شده رو که نیاز به 20 دقیقه وقت برای حل داشت پاسخ داد.کلاس تعطیل شد کار محمد رضا شروع شد ...................
ادامه میدم.