تبليغاتX
هيچي... -
هيچي

داستان پسر چتی

زنگ در زده شد. مادر  در را باز کرد.سلام عزیزم... سلام مامی...پدرام یک سر به اشپز خانه زد طبق معمول مامی  گفت پدرام دمپایی بپوش . ولی گوش پدرام صدایی جز ملچملوچ خودش را نمیشنید.کمی از پوره ی دیشب با خامه ی شکلاتی چیزی بود که به مذاق اون خوش میامد.(عزیزم حالا خودم دارم نون با پنیر لیقوان  میخورم).

پدی (پدرام)یک سر به اتاق نا مرتبش زد وجوراباشو کنار خرسی که عمه تینا هدیه داده بود پرت کرد.خرس قهوه ای به پنجره زل زده بودو داشت به یک صاحب دیگه فکر میکرد.پدرام دانشجو است ولی دانشجو نیست.این جمله ایست که دکتر معمریان پدر پدی توی پارتی خانوادگی که به مناسبت نامزدی پدرام وثمر (دختر عموش)به عمه تینا گفت.عمه نیز واسه اینکه حرفی زده باشه گفت:پدرام 19 سالشه داداش ازش چه انتظاری داری............

_ باید مثل کامبیز (پسر داداش داریوش )کار کنه یا بره سربازی خواهر.

کاری به بقیه دیالوگ این خواهر برادر ندارم .از وقتی که پدرام به خونه اومده بود 5 ساعت میگذشت.واون داشت چت میکرد............خواستم 2 تا 3تا4 تا 5تا 6تا .........................nتاکلمه دیگر بنویسم دیدم. اونیکه باید بگیره گرفته.داداش  (high story)همینه دیگه.............شوخی کردم جدی داستان نویس خوبی نیستم ..................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 9  توسط   |