تبليغاتX
هيچي... - چرند و پرند
هيچي
به نقل از وبلاگ منو تاکسیم

چك برگشتي

 

ليست خريد را از كيفم در مي آورم. مسافرم خانمي است كه هنوز توي مغازه لوازم خانگي است . دارد سرويس چاي خوري كريستالي را به فروشنده نشان مي دهد. به ليست خريدم نگاه مي كنم .

-          دستكش 

-          شلغم

-          ميوه  ( پرتفال – سيب)

-          پياز و گوجه

-          پودر و صابون

-          يك كيلو گوشت چرخ كرده

و...

نزديك نيم ساعت است كه مسافرم توي مغازه است. اول برده بودمش قصابي ّ، ميوه هايش را از ميوه فروشي بغل قصابي خريد. لبه هاي چادرش را گير  داده بود لاي سفيدي دندانها . مي شناسمش . شوهرش پست مهمي توي شهرداري داشت . خودش مي گويد الان شغل آزاد دارد . بساز بفروش شده. به ساعتم نگاه مي كنم . سه روز است كه پسرم مريض است  صبح لابه لاي كار برده بودمش درمانگاه . از همسايه بالايي خواهش كردم گاهي سر ي بهش بزند.

حاج خانم هنوز دارد به ويترين اشاره مي كند. بايد ليست خريدم را تهيه كنم . توي محله خودمان قيمت ها مناسب تر ند و خب، جنس ها نامناسب . نگاهي به كيف پولم مي اندازم . صبح كلي پول تعمير واشر سر سيلندر دادم. اسكناسهاي دويست تايي را مي شمارم . مي شود سه هزار تومان. روي گوشت خط مي كشم وروي دستكش. بايد باز براي دخترم دليل بياورم.

كسي مي زند به شيشه . حاج خانم است . مي خندد ودستش را تكان مي دهد . يعني اينكه كجايي ؟! در جلو را برايش باز مي كنم . مي نشيند. بسته توي دستش را روي صندلي عقب مي گذارد. ترمز دستي را مي خوابانم . استارت مي زنم. فروشنده به دو از مغازه بيرون مي آيد . كاغذي توي دستش است . حاج خانم شيشه را پايين مي دهد. كله فروشنده با فاصله از نيمه باز شيشه ،خم شده  .

" ببخشيد چك شما چقدي بود؟"

" پنجاه هزار تومن، چطور مگه ؟"

" اشتباه كردين خانوم رقم اين چك پو نصد هزار تومنه!!"

حاج خانم تشكر مي كند . چك را مي گيرد . و يك تراول چك طوسي رنگ پنجاه هزارتوماني را بعد از يك دور زيرو رو كردن به فروشنده می دهد. يك ساعت پيش كه سوارش كرده بودم . گفته بود كه ديشب كه از شوهرش براي خريد امروز پول خواسته بود. شوهرش چند چك از توي كيف به او داد ه بود.  يك باره مي خند د و سرش را عقب مي برد.

" حتم دارم حاجي نفهميد چكه جقدي بود!!. "

 

به نقل از  نشریه ی الکترونیک موازی

‌عشق پستي

با سرعت انگشتانش را روي دكمه‌ها فشار مي‌داد و حروف به سرعت به هم مي‌چسبيدند و روي صفحه حك مي‌شدند.
«از همان روزي كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داري. تو مثل دخترهاي ديگر نبودي و نيستي. و شايد براي همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بداني كه تو اولين و آخرين عشق من هستي, براي هميشه.»
فكر كرد همين‌قدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعي بشود. حالا فقط بايد براي چهارتايي‌شون ميل مي‌زد و منتظر جواب مي‌ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 18  توسط   |