پنجه ی مریم رسته در شکاف صخره ای
اینهمه رنگ از کجا اورده ای تا بشکوفی
قطره, قطره, شکوفه از سر صخره ها گرد اورده ام
از گلبرگهای سرخ, دستمالی بافته ام تا, آفتاب هدیه کنم.
پی خوشبختی , همش صبح تا شب دویدم من
حتی یک اشنا,یک اشنا,ندیدم من
بگو اخر این سفر,میرسم کجاااااا؟
تو منو تنها نذار ای خدا, خدااااااا
شهر من اسمون ابی داره
روز روشن ,شب مهتابی داره
اگر رویای قشنگ شهر تو, بره دست از سر ما برداره
اسمون اینجا خاکستریه
قصه هاش قصه ی دیو وپریه
ادما وقتی واسه هم نداره
اینجا معلوم نمیشه کی به کیه, کی به کیه؟
توی این شهر شلوغ یک اشنا کنارم نیست.
حتی یک سرپناه واسه قلب بیقرارم نیست.
نمیتونم باشم از غصه ها جدااااااااا
تو منو تنها نذار ای خدا,خدااااااا