تبليغاتX
هيچي... - عشق
هيچي

یک روز عشق هوس کرد(تضاد مضاعف در حیطه ی ادبیات) بره دم دل بابک..هر چی در زد کسی در را باز نکرد..از توی پنجره ی دلش(خونش) نگاه کرد..داخل خونه شمعی روشن بود ...برقه خونه ی بابک قطع بود..دید تو دلش از هوس وشهوت خبری نیست..خوشحال شد..حالا دیگه حتما میخواست بره خونه ....عجب مهمون ناخواسته ای..یه بار دیگه به ادرسی که فرشته ی خوبی ها بهش داده بود نگاه انداخت:کیلومتر بیست جاده ی گناه ...به طرف امام زاده...دهات مومن اباد..محله ی ادمای سرگشته..کوچه ی حیرون...نرسیده به باغ وحش..پلاک 7اپارتمان اسرافیلی..طبقه ی وسط!!دل...

ادرس درس..بود..رفت دم پنجره اپارتمان وبه بیرون نگاه انداخت...چه باغ وحش بزرگی!تا جایی که چشمش کار میکرد..باغ وحش بود..حیوونها بودن که کنار هم زندگی میکردند..بدون هیچ محدودیتی ..بدون هیچ قفسی..در همین حین صدای پایی از پایین پله ها نزدیک میشد..خوشحال شد فکر کرد صابخونه است..برق از چشمهای عشق پرید!!هوس تو اینجا چی کار داری...؟؟؟"؟؟""سلام عشق""گفتم اینجا چی کار داری؟""بابا سخت نگیر شیطون منو فرستاده""حقیقتش رفتن به خونه ی دل برای ما یه کم سخته..دیشب شهوت در نقش یک پیتزا بر وارد خونه شده بود..ولی سه سوته..توبه اونو انداخت بیرون"" توبه کیه؟""بابا این پسره یک سگ داره.اسمش توبه است:"" حالا هم من مامورم..!

میدونی چیه عشق اینجا محله ی خوبیه..مثل محله های دیگه روستای مومن اباد نگهبان محله نداره..شنیدم که چون حق شارژروزانشون...رو به موقع پرداخت نمیکنن نگهبان محله معمولا اینجا گشت نمیزنه..واسه همین من وشهوت راحت میایم اینجا""ببینم هوس! تو و شهوت به باغ وحش هم سر میزنید؟؟؟..

""برای چی!! اونجا که تکلیفش معلومه ..ما ((((های کلاسیم)))) با حیوونا چیکا ر داریم""

وقت اذان بود ...هوس مجبور شد برود..نا گاه در خانه ی بابک گشوده شد..عشق درزد...صدایی از داخل خانه امد...بیاتو عزیزم..صدای عقل بود...عقل :سلام عشق چطوری ؟""دم در بودم چرا در و باز نکردی؟""بابا این صابخونه کلید کرد.وگرنه عمرا میگذاشتم بیای تو ..میدونی که از قدیم گفتن ما دوتا ابمون تو یه جوب نمیره..خوبیش اینه من طبقه ی بالای همین اپارتمانم..زود میام داخل دلش ولی تو باید از پیش خدا بیای..عشق سکوت کرد..ایا واقعا همینطور بود؟؟؟ عشق این شعر و از مولانا خوند ورفت تو اتاق خواب بابک..

مرغ خانه, اشتری را بی خرد.................. رسم مهمانش به خانه میبرد

چون به خانه مرغ, اشتر پا نهاد ................خانه ویران گشت وسقف اندرفتاد

خانه مرغ است هوش وعقل ما.................. هوش صالح طالب ناقه خدا

ناقه چون سر کرد در اب وگلش............... نه گل انجا ماند نه جان ودلش

نتیجه ی منطقی از شعر اینکه عشق خیلی بزرگتر از عقله واصولا عقل جلو عشق هیچی نیست..ناقه همون شتره..معنی شعر هم اینه یه روز مرغه یه شترو میبره خونش میاد تو خونه مرغه خونش میپوکه!مولانا میگه خونه مرغه هموم عقله..شتره هم عشقه..البته به داستان حضرت صالح هم یه گریز زده..در اون داستان عقل مثل کاره صالحه وعشق یا همون طالب یا مطلوب ما ناقه است..که عشقه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 15  توسط   |