تبليغاتX
هيچي... -
هيچي

میخواستم ادامه داستانو  رو بنویسم ...ولی بهتر دیدم اول چند تا نکته بگم ..! 1 اینداستان واقعی نیست...2 خانه ی من در خیابان کارلا پلان.این داستان خیالی نیست..3 با کمک داستانی خام +قدرت تخیل خودم+ هزار ویک شروور دیگه این شلغم کوتاه...یا به اصطلاح داستان نویسا داستان کوتاه نقلی رو سیاه کردم...

...من میمیرم برا نوشتم...مخصوصا اگه  با نو تبوک رنگ نوک مدادی 15 اینچ مارک توشیبا باشه...(هنوز نخریدمش).. فول همه چی به همراه کیف ...وای چقدر  رویایی تو مسافرت و همه جا میگیری دستت و فقط تایپ میکنی...حالا اگه ده انگشتی هم نشد ..4 انگشتی با سرعت شصتی( بالا) هم قابله قبوله...وای خدا ...حالا ادامه داستان:

چون بچه ی تیزی بودم خوب تونستم اونارو قانع کنم که یکی از فرماندهان جزع قرار گاه کربلایم..از اعترافات من فیلمبرداری شد..بعد به بغداد فرستاده شدم .. تو اعترافات هم به رابطه ی نزدیک ما وکمونیست(چریکهای فدایی) وگرفتار شدن 2 تا از عموهام توسط رژیم شاهنشاهی ایران به عنوان کمونیست اشاره کردم...

با پذیرش پناهندگی من توسط دارودسته رجوی...شبانه با چراغ سبز دولت عراق به فرودگاه نیکوزیا در قبرس منتقل شدم به وسیله خطوط هواپیمایی العراقیه ..سپس با هواپیمایی لوفت هانزا المان به بندر هامبورگ رفتم...بعد از چند ساعت معطلی با پرواز هواپیمایی سوئد جبه های حق  را به یک از مراکز باطل یعنی استکلهم ترک گفتم..اونجا دور از خانواده چند سالی را بانام  جعلی خشایار نامدار سپری کردم.....واحد 3 اپارتما ن شماره 46 خ کارلاپالناستکلهم مامن و زندگیگاه من تو چندین سال دور از خانواده بودنم بود... توی انجمن های علیه رژیم ایران شرکت میکردم..کار دستی وتظاهرات واز ایجور فیلما دیگه ...اوایل یعنی دقیقا 3 ماه بعد از مفقود شدنم با تهران وخانواده تماس گرفتم..خانواده شوکه شده بود..چون 78 روز قبلش خبر مفقود الاثر شدنمو داده بودن..واصلا هیچ چیزی راجبه به احتمال اسارت به اونا نگفته بودن..خودشون هم خبر نداشتن..بعد از تلفن واطلاع فامیل موضوع تماس من به بنیاد شهید و بعد به یگان شهید منصوری وزارت اطلاعات رسید...من رفتم تو لیست سیاه منافقین...حالا اسم من تو سفارت ایران تو سوئد به عنوان ممنوع الورود درج شده بود...زمان  سپری شد وهوای بدون افتاب اینجا دو دهه منو اذیت کرد ..تا اینکه بعد از حمله امریکا به عراق قرار شد منافقینی که جنایتی علیه ملت ایران انجام ندادن برگردن ایران. رفتم سفارت درخواست دادم....از من در 4 نوبت بازجویی شد...سپس به تهران اومدم...اونجا هم 1 هفته مورد سوال قرار واقع شدم تا اینکه حکم عفو مقام معظم رهبری را جلوی چشمانم گذاشتند...وای که چه حال میداد...تهران چقدر فرق کرده بود...مترو ..شلوغی..همچنین تغییر در ظاهر اجتماع...بیلبوردهای تبلیغ موبایل توی اکثر اتوبانها خودنمایی میکرد.. وای مامان رو رو ویلچر دیدم ..باباخمیده شده بود..خواهر وبرادرها هم هم سر خونه ی خودشون بودن..میخواستم یه سر به مغازه ی اکبر اقا و رفیقم مصطفی ..بزنم...تو خونه  از احوالشون جویا شدم...مصطفی شهید شده بود..اکبر اقا هم مغازشو واگذار کردم...رفتم درست کنار همون لوکیشنی که قبل از اعزائم درون اون قرار داشتم...جای خواربار فورشی بوتیک زده بودن...کله پزی سرجاش بود...بالای کله پزی تابلو دوتادکتر زیبایی وپوست خودنمایی میکرد..همین موقع یک صدای ایتس ایتس از خیابون امد..به نظرم دو تا دخترسوار ماشین بودن که رد شدن..اونور خیابون هم خانومی ارایش کرده از سوار شدن به تاکسیی که بوق  وچراغ ومیداد بدون هیچ حرکتی خودداری میکرد..برگشتم تو پیاده رو دیدم ..دوتا پسر جوون دنبال 8 تا دختر دبیرستانی بودن...کمی اونورتر صدای اذان میومد..حاجی اکبر رو دیدم با یه پسر خوشتیپ 20 ساله ..سلام علیک کردم..اصلا به روش نیاورد ..که کجا بودی؟.ااین چند ساله ..پسر مصطفی بود...اسمش ابراهیم بود...میخواست جا جای باباش بزاره.. اوضاع فرقی نکرده بود...

یه توضیح هم بدم راجبه خودم..من هم حاج اقام هم جوونی میکنم...لایی میکشم..ریسر هستم..کارای خلاف عفت عمومی معمولا انجام نمیدم..توی خانواده منو دوست دارن...تو اجتماع هم شخص موجهیم...پای منبر خیلی از علما نشستم پشت خیلی از این عزیزان هم نماز خوندم...تمام منا طق عملیاتی جنوب از اروندکنار گرفته تا پیرانشهر رو هم به علت سفر های متعدد زیارتیم میشناسم....پس لزوما نگیدبهت نمیاد چون با یه عکس واسم نمیشه گفت بهت این داستانا نمیاد...توی بازی شب بحرین هم تکنوتر شدمو تکنو رقصیدم...هزار ویک غلط دیگه..ولی هیچ وقت یادم نرفته که من تظاهر نکردم...اگه واقعا تو دعای ندبه صبحای جمعه شرکت میکردم بهش اعتقاد داشتم...اگه تو مسجد قنبر علی تو پایین شهر میون داری میکردم تو رمضونای دوسه سال پیش معتقد بودم...چه نماز شبهای 11 رکعتی خوندم..یادم نمیره یکساعت ونیم طولش میدادم..ودر اخر...واله خیر الحافظین... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 9  توسط   |